عطش قدرت و زوال فطرت
تحلیلی روانشناختی بر فساد ذاتی قدرت و ضرورت رهبری الهی
چکیده
ر
مقدمه
در سپیدهدمی ایستا و خاموش، چهرۀ ایران امروز[1] در هالهای از حیرت و انتظار فرورفته است. گویی موج انفجاری نامرئی، پیش از شنیده شدن صدا، زمان را متوقف و جامعه را در سکوتی سنگین منجمد کرده است. اینجا و اکنون، هستی جمعی با گرانی معیشت، گرسنگی فرصتها و تب آزادیهای بهتعویقافتاده گره خورده است. جامعه، زمینخورده، در جستوجوی دستی یاریگر، نگاهش را به افق میدوزد. گاهی به گذشتهای نوستالژیک خویش خیره میماند و فریاد «جاوید شاه» سرمیدهد. گاهی به ناجیانی فرامرزی چشم امید میبندد. اما تجربه، هر دو نگاه را به تلخی آزموده است. وعدههای نجاتبخش ترامپ، اکنون چهرهای وارونه از خود نشان دادهاند؛ همچون گرگی در قصههای کهن که پنجههای سیاهش را زیر پوششی سفید پنهان میکند.[2]
این مقاله، با پذیرش مفهوم «عذاب سرگردانی»[3] بهعنوان توصیفی از این وضعیت روانی-اجتماعی، زاویۀ تحلیل خود را بر پرسشی بنیادین متمرکز میکند:
آیا قدرت سیاسی، به ماهیت خویش، گریزی از فساد ندارد؟ آیا اقتدار ممکن است سرانجام به دگردیسی ویرانگر در شخصیت بینجامد؟ پاسخ به این پرسش، که اینک با زبان علم تجربی بیان میشود، کلید گشایشی برای اندیشیدن به الگویی اصیل برای رهایی از رنج سرگردانی جامعهای است که همچون برههایی بیپناه، در معرض حملۀ گرگ قرار گرفته و چوپان خویش را نمییابد. در این مسیر، هم راهحلهای بشری و هم ادعاهای فرابشری نیازمند بررسی نقادانه هستند.
کالبدشکافی یک بیماری مزمن – روانشناسی فساد قدرت
قدرت، پیش از آنکه یک موقعیت سیاسی باشد، یک وضعیت روانشناختی است. دههها پژوهش تجربی در روانشناسی اجتماعی، پرده از این حقیقت تلخ برداشته است که قدرت، مانند یک مادۀ شیمیایی فعال، میتواند ساختار شناخت و عاطفهٔ فرد را دگرگون سازد:
۱. پارادوکس قدرت: سفر از همدلی تا خودمحوری
نظریهٔ «پارادوکس قدرت»[4] بیان میدارد که افراد غالباً به یاری فضایلی چون همدلی، سخاوت و توانایی درک دیدگاه دیگران به موقعیت رهبری میرسند، اما حفظ این قدرت، بهتدریج میتواند همان فضایل را تحلیل ببرد. قدرت میتواند فرد را نسبت به شرایطی که او را بر اریکه نشانده کور کند. دو آزمایش کلیدی این نظریه را تصدیق میکنند. اما باید توجه داشت که این آزمایشها در محیط کنترلشده انجام شده و تعمیم آن به تمامی شرایط واقعی حکمرانی نیازمند احتیاط است:
- آزمایش «نوشتن E بر پیشانی»[5]: در این آزمایش، از افرادی که احساس قدرت در آنان القا شده بود، خواستند حرف E را بر پیشانی خود بنویسند. نتیجه شگفتآور بود: آنان سه برابر بیشتر تمایل داشتند حرف را بهگونهای بنویسند که از دید خودشان خوانا باشد (یعنی وارونه برای ناظر بیرونی). این، نشانۀ آشکاری از نقصان در «مهارت دریافت دیدگاه» (Perspective-Taking) بود که سنگبنای هر رفتار همدلانه و عادلانه است.
- آزمایش «هیولای کلوچه»[6]: در این آزمایش، افراد به گروههای سهنفره تقسیم و بهطور تصادفی یک رهبر انتخاب میشد. پس از انجام کار، چهار کلوچه (یک عدد بیش از تعداد اعضا) ارائه میشد. در اکثر موارد، رهبر بود که کلوچۀ اضافی را، اغلب با رفتاری غیرمؤدبانه، تصاحب میکرد. در واقع، قدرت میتواند حساسیت به هنجارهای اجتماعی و احساس انصاف را تضعیف و حقمندی را تقویت کند.
۲. قدرت بهمثابه یک ضایعهٔ عصبشناختی
تأثیر قدرت تنها به رفتار محدود نمیشود، بلکه میتواند در سیمکشی مغز نیز ردپایی عمیق بر جای گذارد. پژوهشهای عصبشناسی نشان میدهند که قدرت میتواند فعالیت نورونهای آینهای را ـ که مسئول درک احساسات دیگران و پایهٔ عصبی همدلی هستند ـ کاهش دهد.[7] این کاهش، مشابه تأثیر یک ضربهٔ مغزی خفیف است که فرد را در «شبیهسازی تجربهٔ دیگران» ناتوان میسازد. قدرت همچنین میتواند سیستم پاداش مغز را تحریک کند و حالتی شبیه به اعتیاد ایجاد نماید که میل به حفظ و افزایش قدرت را به هر قیمتی تقویت میکند.
۳. اطاعت کورکورانه: فساد در سایهسار اقتدار
آسیبِ فساد قدرت، تنها متوجه صاحب منصب نیست؛ بلکه پیرامون او، یعنی کارگزاران و حتی شهروندان عادی را نیز در بر میگیرد. یکی از تکاندهندهترین مستندات تجربی برای این پدیده، آزمایشهای فرمانبرداری استنلی میلگرام در دانشگاه ییل (۱۹۶۱) است.[8]
میلگرام در پی یافتن پاسخی برای این پرسش بود که چگونه افراد عادی در رژیم نازی، در جنایات گسترده مشارکت کردند. او آزمایشی ترتیب داد که در آن، از شرکتکنندگان (که نقش «معلم» را داشتند) خواسته میشد به ازای هر پاسخ اشتباه یک «شاگرد» (که در واقع بازیگر و همدست آزمایشگر بود)، شوک الکتریکی با ولتاژ فزاینده به او وارد کنند. شاگرد در اتاق مجاور بود و با افزایش ولتاژ، صداهای اعتراض، سپس فریادهای دردناک و در نهایت سکوت کامل (بهعنوان نشانۀ بیهوشی یا مرگ) از خود منتشر میکرد. یک آزمایشگر روپوشپوشیده با لحنی مقتدر، اما غیرتهاجمی، به معلمها تأکید میکرد که آزمایش ایجاب میکند ادامه دهید.
نتیجه شگفتآور و هشداردهنده بود: حدود ۶۵ درصد از شرکتکنندگان، علیرغم ناراحتی آشکار و شنیدن فریادهای دردِ قربانی، تا بالاترین سطح ولتاژ (که با برچسبهای «شوک خطرناک» و «XXX» مشخص شده بود) پیش رفتند. میلگرام نشان داد که منبع این فرمانبرداری کورکورانه، شخصیت بیمارگونۀ افراد نبود، بلکه وضعیتِ خاصِ قرار گرفتن در یک ساختار سلسلهمراتبی بود. او نتیجه گرفت: «شرایطی که فرد در آن قرار میگیرد، میتواند او را به عواملی بیرحم و سنگدل تبدیل کند.»
این یافته، تراژدی عمیق ساختارهای قدرت متمرکز را فاش میسازد: فساد اخلاقیِ رهبر یا فرمانده، میتواند با فعالسازی مکانیسم «اطاعت از اقتدار»، وجدان جمعی را تعلیق کرده و شهروندان عادی را به مجرمانی بیاراده بدل کند. آزمایش میلگرام ما را به یاد کلام امیرالمؤمنین علی (ع) میاندازد:
«مردم، به دولتمردان خود شبيهترند تا به پدرانشان.» [9]
ایشان (ع) همچنین میفرمایند:
«مردم اصلاح نمیشوند مگر با اصلاح حاکمان.»[10]
بهطور کلی، با توجه به مطالب گفتهشده، برخی از تأثیرات روانشناختی مخرب قدرت میتواند شامل موارد زیر باشد:
- تضعیف همدلی (کاهش فعالیت نورونهای آینهای مغز): ناتوانی در احساس رنج مردم، تصمیمگیریهای سرد و حسابگرانه.
- کاهش دیدگاهگیری (ناتوانی در دیدن جهان از نگاه دیگران): ایجاد سیاستهای یکسویه، شکاف بین حاکم و ملت.
- افزایش حقمندی (احساس استثنا بودن و مجاز بودن به نقض هنجارها): قانونگریزی، فساد مالی و اخلاقی، ایجاد طبقۀ فرادست.
- اطاعت کورکورانه (تعلیق وجدان فردی در ساختار سلسلهمراتبی): شکلگیری حلقههای چاپلوسی، خفقان انتقاد، تداوم حکومت فاسد.
در نتیجه، قدرت بازی خطرناکی است که طلب آن میتواند فرد را به انسانی ملعون تبدیل کند. امام صادق (ع) میفرماید:
«ملعون است کسی که ریاستطلبی کند و کسی که به ریاست همّت گمارد و کسی که در فکر آن باشد.»[11]
بنبست خرد جمعی و نقد مکانیسمهای انتخابی
در برابر این یافتههای هشداردهنده، نظامهای سیاسی بشری همواره به سازوکارهایی برای مهار قدرت متوسل شدهاند. برجستهترین این مکانیسمها، دموکراسی انتخابی است که با تکیه بر خرد جمعی و نظارت دورهای، وعده میدهد ناجیانی فاسد را کنار بزند. اما آیا این وعده محقق میشود؟
سید احمد الحسن در کتاب «حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم»[12]، با استناد به شواهد تاریخی و تحلیل سیاسی، شش تناقض بنیادین در دموکراسی را برمیشمارد که از منظر این مقاله، میتواند با یافتههای روانشناسی قدرت نیز همسو تلقی شود:
۱. استبداد در پوشش دموکراسی: حزب پیروز، نظر خود را تحمیل میکند. قدرت، حتی در این قالب نیز متمرکز میشود و همان مکانیسمهای فسادآور را فعال میسازد.
۲. سلطهٔ ثروت: رقابت انتخاباتی بدون پول ممکن نیست. این امر، راه را برای سلطۀ ثروتمندان و لابیها باز میکند. قدرت مالی، خود گونهای دیگر از قدرت است که همان اثرات مخرب روانی را دارد.[13]
۳. تعارض با گزینش شایسته: دموکراسی، محبوبیت یا مهارت در جذب سرمایه را ملاک قرار میدهد، نه عدالت، تقوا و شایستگی ذاتی. فردی که با سرمایه و شعار به قدرت میرسد، از روز اول در معرض خطر حقمندی و خودبرتربینی است.
۴. تکحزبی شدن پنهان: رقابت در نهایت به حاکمیت چند جناح محدود میشود که ممکن است در حفظ وضع موجود (Status Quo) منافع مشترک یابند. این انحصار قدرت، اثرات مخرب آن را تشدید میکند.
سید احمد الحسن در کتاب «حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم» به این موضوع مهم اشاره میکند که نقد دموکراسی بهعنوان سازوکاری صرفاً مبتنی بر اکثریت، زمانی جدیتر میشود که به تجربههای تاریخی و معاصر نگاه کنیم. نظامهای دموکراتیک خالص (مانند مدل آمریکایی یا فرانسوی) که در آنها سلطۀ مطلق به اکثریت واگذار میشود، بارها به بحرانهای عمیق دامن زدهاند. ظهور هیتلر از دل دموکراسی آلمان، نمونهای تلخ از این است که چگونه اکثریت میتوانند رهبری نژادپرست و جنگطلب را بر سر کار آورند و فجایع بیسابقهای بیافرینند. در عراق نیز نوری المالکی با حمایت مردمی به قدرت رسید، اما سرکوبهای داخلی، تسلیم یکسوم کشور به داعش و تباهشدن ثروتهای ملی، حاصل این انتخاب بود. در آمریکا نیز ترامپ با رأی مردم بر مسند قدرت نشست و تصمیمات جنگ و صلح یکی از بزرگترین زرادخانههای هستهای جهان را در دستان شخصیتی نژادپرست و خودخواه قرار داد.[14]
این تجربهها نشان میدهد که دموکراسیِ بدون «نظارت عالی»، با خطرات جدی مواجه است. از همین روست که بسیاری از نظامهای سیاسی جهان، حتی آنهایی که دموکراتیک خوانده میشوند، سازوکاری برای نظارت عالی در نظر گرفتهاند. برای نمونه، در نظام بریتانیا و استرالیا، پادشاه یا نمایندهٔ او (فرماندار کل) میتواند در شرایط بحرانی دخالت کرده، حتی نخستوزیر منتخب مردم را عزل کند. همانطور که این اتفاق در بحران قانون اساسی استرالیا در سال ۱۹۷۵ رخ داد و فرماندار کل، نخستوزیر منتخب را برکنار کرد. این نظارت عالی، هرچند محدود و در چارچوب نظامهای بشری، اعترافی به خلأهای دموکراسی خالص است، اما باز هم نمیتواند ضامن عدالت و جلوگیری از فساد باشد. تجربه نشان داده است که چنین نظارتی در نظامهای بشری خود نیز میتواند منشأ فساد و سوءاستفاده گردد.[15]
رهبری الهی: ادعای یک سازوکار مصونساز
پس اگر سازوکارهای بشری، از دیکتاتوری آشکار تا دموکراسی پیچیده، همگی در معرض خطر فساد ذاتی قدرت هستند، راه برونرفت چیست؟
سیداحمد الحسن در این زمینه بیان میکند هر حاکمی که از سوی خدا منصوب نشده باشد، سخنگوی شیطان و پرچمش پرچم طاغوت است.[16] این نگاه با یافتههای روانشناسی نیز همخوانی دارد: قدرتی که از منشأ الهی برنخیزد، همواره در معرض خطر سقوط در دام خودمحوری و تکبر قرار دارد. داستان انحراف هفتاد نفری که موسی(ع) برای میقات برگزید، گواهی تاریخی بر محدودیتهای خرد جمعی در تشخیص و پایبندی به مسیر حق است.[17]
در مقابل، نظام حاکمیت الهی، نظارت عالی را در جایگاه راستین خود مینشاند: در دستان کسی که معصوم است و از جانب خداوند منصوب شده است. در این نظام، ارادۀ مردم نادیده گرفته نمیشود، بلکه در چارچوب سلطهای عالی و الهی سامان مییابد که در مواقع ضرورت، مسیر را اصلاح میکند. این نظارت عالی، بهویژه در اموری که به خون و حقوق مردم پیوند میخورد (مانند تصمیمات جنگ، صلح و قصاص)، تنها به معصوم واگذار میشود؛ زیرا تصرف در خونهای مردم، بدون عصمت، هرگز پذیرفتنی نیست.[18]
بدینسان، آنچه نظام حاکمیت الهی ارائه میدهد، نه مصادرهٔ حق مردم بلکه تکمیل و تعالی آن با حضور نظارت عالی معصوم است؛ نظارتی که هم از تکرار تجربههای تلخ دموکراسیهای بیضابطه جلوگیری میکند و هم زمینهساز تحقق عدالت حقیقی در جامعه میشود.
مبانی رهبری الهی بهعنوان پادزهر روانشناختی فساد:
۱. انتقال منبع مشروعیت: مشروعیت رهبر نه از مردم، که از خداوند سرچشمه میگیرد. این انتقال، سنگ بنای روانشناختی مهمی دارد: رهبر، خود را خدمتگزار و مجری ارادۀ الهی میداند، نه مالک قدرت و خواست مردم. این نگرش، میتواند حس حقمندی مطلق را که از عوامل اصلی فساد است در ریشه بخشکاند.
۲. عصمت و مصونیت الهی: عصمت به معنای چنگ زدن به خداوند از محرمات خداوند است و معصوم فردی است که از محرمات خداوند، به خداوند پناه میبرد. عصمت، موضوعی درونی است که راهی برای یقین پیدا کردن نسبت به آن در بیرون بهجز نص از سوی خداوند یا از سوی خلیفهای از خلفای پیشین خداوند وجود ندارد. رهبر منصوب خداوند، از لطف خاص الهی (عصمت) برخوردار است. بدین معنا که کسی را از هدایت خارج نکند و در باطل وارد نسازد. این همان پایینترین حدّی است که همهٔ خلفای الهی باید حائز آن باشند تا شرط عصمت دربارهشان به دست آید.[19]
از امام سجاد (ع) دربارۀ معنای عصمت چنین روایت شده است:
«از ما خاندان جز معصوم، شخص ديگرى نمىتواند امام باشد، و عصمت صفتى نيست كه در ظاهر بدن باشد تا با چشم ديده شده و شناخته گردد، و به همين جهت امكان ندارد معصوم بودن كسى را به دست آورد مگر خدا بهوسيلۀ پيغمبرش آن را صريحاً فرموده باشد [وصیت شده باشد]. شخصى عرض كرد: اى فرزند گرامى رسول خدا، معناى معصوم چيست؟ فرمود: معصوم شخصى است كه بهواسطۀ چنگ زدنش به ريسمان الهى و جدا نشدنش از آن هرگز به گناهى آلوده نگردد، و رشتۀ محكم خدا قرآن است كه آن دو تا روز قيامت از يكديگر جدا نگردند، و تا رستاخيز امام هدايت مىكند به قرآن، و قرآن راهنمائى مىنمايد به امام. و اين است فرمودۀ خدا: (إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ) (همانا اين قرآن مردم را به راستترين و استوارترين طريقه هدايت مىكند).»[20]
در واقع، عصمت، یک محافظ متافیزیکی در برابر آن تغییرات عصبی-روانی است که قدرت ایجاد میکند.
۳. معیارهای فرابشری گزینش: گزینش چنین رهبری، براساس معیارهای فرابشری (میزان اخلاص) صورت میپذیرد، نه براساس معیارهای زمینی (ثروت، فریب، محبوبیت زودگذر). این معیارها ادعا میشود که تضمین میکنند فرد از ابتدا استعداد و ظرفیت مقاومت در برابر فساد قدرت را داشته باشد.
۴. هدفمندی متعالی: هدف رهبری الهی، نه حفظ قدرت یا تأمین منافع گروهی خاص، که تحقق عدالت الهی و هدایت جامعه بهسوی قرب خداوند است. این هدف والا، مانند قطبنمایی ثابت، میتواند رهبر را از انحراف بهسوی اهداف پست شخصی بازدارد.
این الگو، تنها «همتای فکری» قابل تصور برای نظامهای بشری است که میتواند بر مشکل ذاتی فساد قدرت غلبه یابد. این نظام همانطور که سید احمد الحسن میفرماید، همان «مذهب مصلح منتظر جهانی» است که در آن، هم قانون و هم حاکم، منصوب خداوند هستند.[21]
تمایز حاکم منصوب الهی از مدعیان دروغین
پس از روشن شدن ضرورت رهبری منصوب از سوی خدا، این پرسش بنیادین مطرح میشود که «این حاکم الهی را چگونه میتوان شناخت؟» و مهمتر آنکه «چه تمایزی میان مدعیان راستین و دروغین وجود دارد؟» در جامعۀ امروز ایران که دچار بحران سرگردانی شده، پاسخ به این پرسش برای مخاطب حیاتی مینماید.
از منظر عقلی، اگر خداوند حکیم حاکمانی الهی برگزیده است، براساس حکمت و رحمت خود موظف است راهی روشن و خطاناپذیر برای شناسایی آنان قرار دهد. در غیر این صورت، نقض غرض پیش میآید و مردم در تشخیص مصداق حقیقی سرگردان میمانند. این راه روشن، چیزی جز معیارهای قابل اتکایی نیست که هم از تحریف مصون باشند و هم برای همگان قابل دسترسی. این معیارها که در قرآن، روایات و عقل سلیم ریشه دارند، عبارتاند از:
۱. نص (وصیت و تصریح)
نخستین و مهمترین معیار عقلی و نقلی، وجود «نص» از جانب خداوند یا خلیفۀ پیشین است. عقل حکم میکند که اگر تعیین حاکم بر عهدۀ خداست، باید این تعیین به گونهای باشد که از هرگونه خطا، تحریف و مدعیان دروغین مصون بماند. تجربۀ بشری نشان داده است که انتخابات، شوراها و سایر سازوکارهای زمینی، همواره در معرض خطا، جهل، فریب و منافع جناحی هستند. ازاینرو، تنها راه مطمئن، «نص» و تصریحی است که از سوی خدا یا جانشین قبلی او صادر شده باشد. امام سجاد (ع) میفرماید:
«امامی نیست مگر اینکه معصوم باشد و عصمت نشانی در ظاهر خلقت نیست که همگان بهوسیلۀ آن معصوم را بشناسند، به همین دلیل، امام معصوم فقط با نص صریح شناخته می شود.»[22]
این نصوص چناناند که برای تمسکجویان، «بازدارنده از گمراهی»اند[23] و خداوند خود حفاظت از آنها را بر عهده گرفته است، چنانچه در سورۀ حاقه، آیات ۴۴-۴۶ میفرماید:
(اگر او به دروغ بر ما میبست، رگ قلبش را پاره میکردیم). امام صادق (ع) نیز فرمود: «کسی غیر صاحبش مدّعی این امر نمیشود مگر اینکه خداوند عمرش را قطع کند.»[24]
۲. علم
دومین معیار عقلی، برخورداری از علم ویژۀ الهی است که خلیفه را از دیگران متمایز میسازد. عقل میگوید کسی که عهدهدار هدایت جامعه و رفع اختلافات دینی و دنیوی مردم است، باید از منبعی فرابشری دانش دریافت کند تا پاسخگوی نیازهای متغیر زمانه باشد و در گرداب جهل و گمان سرگردان نشود. این علم ناشی از اتصال به منبع وحی است و او را در حل معضلات فکری، فرهنگی و اجتماعی روز توانا میکند.
۳. دعوت به حاکمیت خدا
سومین معیار، دعوت به حاکمیت خدا در همۀ شئون زندگی است. خلیفۀ الهی خود را مجری ارادۀ خدا میداند، نه مالک قدرت. عقل سلیم حکم میکند که اگر خداوند، مالک حقیقی هستی و انسانهاست، حاکمیت نیز باید از آنِ او باشد. این حاکمیت، نه فقط شامل قانونگذاری بلکه در مرحلۀ اجرا نیز باید زیر نظر حاکم منتخب الهی باشد. اگر حاکم در مرحلۀ اجرا مستقل از خدا عمل کند (مانند کشورهایی که قوانین اسلامی را زیر نظر حاکم غیرمعصوم اجرا میکنند)، همان فساد ذاتی قدرت که در بخشهای پیشین تحلیل شد، دوباره ظهور خواهد کرد.
تفاوت بنیادین «نصب الهی» با «انتخاب مردمی» یا «نصب با واسطۀ فقها» در این است که در نصب الهی، مشروعیت مستقیم از خداست و حاکم در برابر او مسئول است. داستان انحراف هفتاد نفری که موسی (ع) برای میقات برگزید و پیشتر به آن اشاره شد، هشداری است که حتی انبیا در گزینش با معیارهای بشری مصون از خطا نیستند. بنابراین تنها معیار قابل اعتماد، همین اصول سهگانه «نص، علم و دعوت به حاکمیت خداست» که خلفای راستین را از مدعیان دروغین متمایز میسازد. مدعیانی که فاقد این سه معیار باشند هرگز نمیتوانند جانشینان برحق خدای حکیم باشند.[25]
نتیجهگیری: فراسوی سرگشتگی
جامعۀ امروز، در میانۀ طوفان سرگشتگی، غریزهای اصیل را در خویش بازمییابد: جستوجوی رهبری که مصون از تباهی باشد. علم روانشناسی به ما میگوید این جستوجو در قلمرو انتخابهای صرفاً بشری، با دشواریهای جدی روبهروست. قدرت، همچون آتش است که میتواند درون انسان را بسوزاند و او را به موجودی خودمحور تبدیل کند.
آنچه این مقاله کوشیده است نشان دهد، حقیقت تجربیِ «فساد ذاتی قدرت بشری» و حقیقت دینیِ «ضرورت حاکمیت الهی» است. آزمایش میلگرام و کلتنر، دادههایی هشداردهنده دربارهٔ سرشت قدرتاند. هشدارهایی که ضرورت وجود رهبری معصوم را نه بهعنوان یک آرمان دینی، که بهعنوان یک نیاز روانی-اجتماعی عینی مطرح میکنند. براساس مباحث ارائهشده، راه نجات وجود رهبری برگزیده نه از جانب مردم، که از جانب خداوند است؛ رهبری که مشروعیتش از آسمان میآید و مصونیتش از لطف الهی. اما پذیرش این ادعا مستلزم پاسخ به پرسشهای نظری و عملی متعددی است.
بنابراین نوشداروی زخمهای جامعۀ سرگشتهٔ امروز نه «انتخاب» که «شناخت و پذیرش» است و نه دخالت در تعیین حاکم، که کشف حاکم منصوب. این، پایان عذاب سرگردانی است: هنگامی که چشم از افقهای زمینی برداری و دریابی که نجات در توقف انتخابهای خود و در انتظار رهبر برگزیدۀ الهی نهفته است. تنها در سایۀ چنین رهبری است که قدرت، دیگر بیماریزا نخواهد بود، بلکه امانتی الهی برای آبادانی زمین و قرب انسان به آستان حقیقت خواهد شد.
پانویسها:
-
[1]
این مقاله بعد از رویدادهای ۱۸ و ۱۹ دیماه 1404 به نگارش درآمده است.
-
[2]
ترامپ در لباس حامیان معترضان ایرانی ظاهر شد و با فاش شدن اسرار جزیرۀ شیطانی جفری اپستین، طرفداران خود را در بهتی عمیق فرو برد.
-
[3]
برای مطالعه در این زمینه به کتاب «سرگردانی یا مسیر بهسوی خدا» نوشتۀ سید احمد الحسن مراجعه کنید.
-
[4]
Keltner, D. (2007). The Power Paradox. Greater Good Magazine
-
[5]
Galinsky, A. D., Magee, J. C., Inesi, M. E., & Gruenfeld, D. H. (2006). Power and Perspectives Not Taken. Psychological Science, 17(12), 1068–1074.
-
[6]
Keltner, D. (2003). The Power Trip. University of California, Berkeley.
-
[7]
Obhi, S. S., & Hogeveen, J. (2016). Power Changes How the Brain Responds to Others. Journal of Experimental Psychology: General, 145(5), 600–607.
-
[8]
Milgram, S. (1961). Behavioral Study of Obedience. Journal of Abnormal and Social Psychology, 67(4), 371–378.
-
[9]
ابنشعبه حرانی، تحفالعقول، ص208.
-
[10]
این جمله بخشی از خطبۀ ۲۱۶ نهجالبلاغه است که در آن امیرالمؤمنین علی (ع) به حقوق متقابل حاکم و مردم میپردازد.
-
[11]
مجلسی، بحارالأنوار، ج۷۰، ص ۱۵۱.
-
[12]
کتاب «حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم»، نوشتهٔ سید احمد الحسن.
-
[13]
امام علی (ع) در همین زمینه میفرمایند: «فراوانى مال و ثروت، دلها را تباه مىكند و گناهان را پديد مىآورد.» (غررالحکم، ۷۱۰۹)
-
[14]
کتاب «حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم»، نوشتهٔ سید احمد الحسن.
-
[15]
همان
-
[16]
سید احمدالحسن در کتاب «حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم»، صفحهٔ ۵۲ میفرماید: «بنابراین حاکم تعیینشده از طرف خداوند سبحان و متعال، سخنگویی از طرف خداست و حاکمی که از سوی خداوند سبحان و متعال معین نشده، سخنگوی شیطان است؛ و تأکید میکنم که گویندهای از طرف خدا، دین و دنیا را اصلاح میکند و گویندهای از طرف شیطان دین و دنیا را به فساد و تباهی میکشاند.»
-
[17]
از سعدبن عبدالله قمی در حدیثی طولانی که از امام مهدی (ع) ـ درحالیکه آن حضرت پسر کوچکی در زمان حیات پدرش امام حسن عسکری (ع) بود ـ سؤال میکند، روایت شده است:... عرض کردم: مولای من، مرا از علتی که مانع انتخاب امام بهوسیلۀ مردم میشود باخبر فرمایید. فرمود: «مصلح یا مفسد؟» گفتم: مصلح. فرمود: «آیا امکان دارد انتخاب مردم بر شخصی مفسد واقع شود درحالیکه هیچکس از آنچه در ذهن دیگری از فساد یا صلاح میگذرد آگاهی ندارد؟» عرض کردم:آری. فرمود: «علت همین است و این علت را با برهانی که عقل تو در برابرش سر تسلیم فرود آورد برایت روشن میکنم. مرا از فرستادگانی باخبر کن که خداوند متعال آنان را برگزید، کتاب بر آنان نازل فرمود و آنان را با وحی و عصمت تأیید فرمود؛ بهطوری که آنها برترینِ امتها هستند و بهترین مردم در انتخاب کردن هستند، مثل موسی و عیسی.
آیا با وجود بزرگیِ عقل و کمال علمشان، اگر میخواستند کسی را به اختیار خودشان برگزینند، آیا امکان دارد که انتخابشان بر منافق افتد درحالیکه خودشان فکر میکردند او مؤمن است؟» عرض کردم: خیر. فرمود: «این موسی کلیمالله است که با وجود بسیار بودن عقل و کمال علمش و نزول وحی بر او، از اعیان و اشراف قومش و بزرگان لشکرش هفتاد تن را برای میقات پروردگارش برگزید. اینان از کسانی بودند که شکی در ایمان و اخلاصشان نداشت، اما اختیار آن حضرت بر منافقان واقع شد. حقتعالی میفرماید: (و موسی از میان قومش هفتاد مرد رابرای میقات ما برگزید... تا آنجا که میفرماید: هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه خداوند را به صورت آشکارا ببینیم. پس بهسبب ظلمشان صاعقهای آنها را فرو گرفت).
حال که درمییابیم اختیار و انتخاب کسی که خداوند به پیامبری برگزیده است بر فاسد واقع شد نه بر صالح ـ درحالیکه خودِ آن حضرت گمان میکرد صالحترینها را برگزیده نه فاسدترینها را ـ متوجه میشویم کسی را یارای برگزیدن نیست، مگر آن کس که از آنچه در سینهها مخفی است و آنچه ضمایر در خود دارند و دسیسههایی که درونها در خود پیچیدهاند، آگاه باشد. بنابراین هیچ برتری برای اختیار و انتخاب انصار و مهاجرین وجود ندارد، آن هم بعد از اینکه اختیار انبیا بر اهل فساد واقع شد؛ آن هم هنگامی که میخواستند اهل صلاح را برگزینند....». کمالالدین، ص 461؛ دلائلالامامه، ص 515؛ بحارالأنوار، ص 96.
-
[18]
سید احمد الحسن، پیک صفحه، جلد دوم.
-
[19]
سید احمد الحسن، عقاید اسلام و از تو دربارهٔ روح میپرسند، ص۲۴۷.
-
[20]
شیخ صدوق، معانیالاخبار، ج۱، ص ۱۳۲.
-
[21]
سید احمد الحسن، حاکمیت خدا، نه حاکمیت مردم، بخش همتای فکری دموکراسی، ص ۲۹.
-
[22]
شیخ صدوق، معانیالاخبار، ص۱۳۱.
-
[23]
همانگونه که رسول خدا (ص) وصیت خود را به «بازدارنده از گمراهی» توصیف نمود. ابنعباس گوید: روز پنجشنبه و چه پنجشنبهای! سپس اشکهایش روان شد، تا اینکه بر گونههایش رسید، گویا مانند دانههای مروارید است. گفت: رسولالله صلیاللهعلیهوسلم فرمود: «کتف و دواتی یا لوح و دواتی بیاورید تا برای شما نوشتاری بنویسم که پس از آن هرگز تا ابد گمراه نشوید.» گفتند: (رسولالله هذیان میگوید). (صحیح مسلم، کتاب وصیت) لازم به ذکر است که متن وصیت رسولالله (ص) در کتاب غیبت شیخ طوسی صفحهٔ ۳۰۰ ترجمۀ فارسی موجود است.
-
[24]
کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۳۷۳.
- [25] برای مطالعۀ بیشتر در این زمینه، به کتاب عقاید اسلام و از تو دربارۀ روح میپرسند نوشتۀ سید احمد الحسن، صفحه ۹۳ – ۱۷۴، قانون معرفت حجت و ارکان سهگانهٔ آن، مراجعه کنید.