از حسین غریب تا مهدی مطرود: چرا ریسمان نجات الهی را رها می‌کنیم؟

از حسین غریب تا مهدی مطرود: چرا ریسمان نجات الهی را رها می‌کنیم؟

چکیده

این مقاله با مقایسۀ حوادث عاشورا و عصر ظهور، نشان می‌دهد که چگونه ارزش‌های اجتماعی و معیارهای عرفی، انسان را از تمسک به حجت الهی بازمی‌دارند. نویسنده با استناد به نمونه‌هایی از یاران و مخالفان امام حسین (ع)، ریشه بسیاری از انحرافات تاریخی را جایگزینی نص الهی با مصلحت‌اندیشی و قضاوت‌های اجتماعی می‌داند. در ادامه، با تبیین معیارهای شناخت حجت الهی و تطبیق آن بر دعوت سید احمد الحسن، بر ضرورت تحقیق مستقل، رهایی از تبعیت کورکورانه و چنگ زدن به «ریسمان نجات الهی» در عصر غیبت تأکید می‌کند.

 مقدمه

انسان در طول تاریخ، همواره با پرسشی بنیادین روبه‌رو بوده است: بر چه اساسی باید زیست؟ معیار سنجش خیر و شر را در کجا باید جست؛ در قراردادهایِ سیالِ اجتماعی یا در دین الهی که از فراسویِ عقل و جامعه می‌تابد؟ «ارزش‌ها» عقاید و باورهای ریشه‌داری هستند که اعمال پسندیده را در نظر فرد از ناپسند جدا می‌سازند و برای داوری دربارهٔ خوب و بد، معیار تعیین می‌کنند.[1] دوگانگیِ «ارزش‌های دین» و «ارزش‌های جامعه»، نه یک مسئلۀ حاشیه‌ای، بلکه گره‌گاهِ تمامیِ انحرافاتِ تاریخیِ امت‌های پیشین و امت اسلام بوده است.

قرآن کریم در داستان طالوت، تصویری شفاف از این دوگانگی ارائه می‌دهد. بنی‌اسرائیل از پیامبرشان پادشاهی خواستند، اما هنگامی که خداوند طالوت را، که نه از خاندان پادشاهی بود و نه داراییِ فراوان داشت، برگزید، ارزش‌های اجتماعی (نسب، ثروت، قدرتِ ظاهری) معیار سنجشِ حقانیتِ خلیفۀ الهی قرار گرفت: «چگونه او را بر ما پادشاهی باشد، درحالی‌که ما به پادشاهی از او سزاوارتریم و او را دارایی فراوان داده نشده است؟»[2] در واقع، «خردِ جمعیِ عرفی» در برابر «نصِّ الهی» ایستاد و جامعه، معیارهای خود را ترازوی سنجشِ مشروعیتِ دین قرار داد. در تقابلِ موسی (ع) و هارون (ع) با فرعون نیز همین منطق تکرار شد؛ فرعون، پیامبران الهی را به دلیل فقرِ ظاهری تحقیر کرد و طلا و زیورهای دنیوی را معیارِ حقانیت قرار داد.[3]

در سقیفه نیز، به‌جای تمسک به وصیتِ صریحِ پیامبر(ص) در شبِ وفات ایشان، بهانه‌هایی مبتنی بر «قریش بودن»، «سبقت در اسلام» و کهولتِ سنِّ ابوبکر، بر نصبِ الهیِ علی (ع) چیره گشت[4] و مسیرِ تاریخِ اسلام را برای همیشه تغییر داد. اما مهم‌تر از خودِ واقعه، «توجیهِ پسینیِ» آن بود: جامعه، برای توجیهِ این انحراف، دست به «تفسیرِ مجددِ دین» زد و «مصلحت‌اندیشی» را جایِ «نص‌گراییِ الهی» نشاند. در نتیجه، درهایِ تفسیرِ سلیقه‌ایِ دین به روی همگان گشوده شد و جامعه، «حبل‌الله» را رها کرد.

پرسشِ محوریِ این نوشتار آن است که چگونه جامعه، با تکیه بر ارزش‌هایِ اجتماعیِ خودساخته، نه‌تنها ریسمانِ الهی را رها می‌کند، بلکه ـ چنان‌که امام سجاد (ع) فرمود ـ [5] شهادتِ امامِ زمانِ خویش را «قُربةً إِلَى الله» و وسیله‌ای برای تقرب به خداوند می‌پندارد؟

 

گرداب ارزش‌های اجتماعی

ارزش‌های اجتماعی، «چارچوب‌های ذهنی و جمعی» هستند که خوبی، بدی، بایدها و نبایدهای یک جامعه را تعیین می‌کنند. این ارزش‌ها هرگز در خلأ به وجود نمی‌آیند، بلکه برآیندی از تعاملِ چندین عاملِ کلیدی‌اند: زیست‌بوم و جغرافیا، ساختارهای اقتصادی و سیاسی، سنت‌ها و تجارب تاریخی، رسانه‌ها و... برای نمونه، نظام سرمایه‌داری، ارزشِ «رقابت» را پررنگ می‌کند و نظام اشتراکی، ارزشِ «برابری» را. رسانه‌ها نیز الگوهای رفتاریِ جدید را با سرعتی شگفت‌آور جایگزین سنت‌ها می‌کنند.[6]

اما در برابر این ارزش‌های متغیر و زمینه‌مند، ارزش‌های دینی جایگاهی دیگر دارند. «تقدس» ویژگیِ مهمِ این ارزش‌هاست. دین، به عنوان «مادرـ چارچوب» در یک جامعهٔ دینی، به دیگر عوامل، جهت‌دهیِ معناگرایانه می‌دهد و مهم‌ترین کارکرد آن، نسبت دادنِ ارزش‌ها به منبعی متعالی است. در این حالت، ارزشی مانند «راست‌گویی» از یک هنجارِ اجتماعیِ صرف، به یک «تکلیفِ الهی» تبدیل می‌شود.

اما نکتهٔ ظریف و دردناک اینجاست: ارزش‌های دینی، هرگز در جامعه به‌صورتِ خالص و بدون تحریف باقی نمی‌مانند. آن‌ها همواره در معرضِ تفسیرِ عرفی و انطباق با منافعِ جمعی قرار می‌گیرند. این همان نقطه‌ای است که ارزش‌های دین، رنگِ ارزش‌های اجتماعی به خود می‌گیرند و از حقیقتِ متعالیِ خود تهی می‌شوند. جامعه، به جای آنکه خود را با معیارِ دین بسنجد، دین را با معیارهای خود می‌سنجد و در این سنجشِ وارونه، حقیقت قربانیِ مصلحت می‌شود.

پس از همان ابتدا، دوگانگی آشکار می‌شود: معیارِ جامعه، برآیندی از منافع، سنت‌ها و سلایقِ جمعی است؛ معیارِ دین، ریشه در ارادهٔ خداوند و نصِّ الهی دارد. و این دو، هرگز در یک ترازو نمی‌گنجند؛ چرا که منشأ یکی، افق‌های زمینیِ محدودِ انسان است و منشأ دیگری، افقِ بی‌کرانِ حقیقتِ الهی.

 

عاشورا؛ تجلی وارونگی ارزش‌ها

این دوگانگی در کربلا به اوجِ تراژیکِ خود رسید. در آستانهٔ عاشورا، بسیاری از کسانی که ادعای دوستی با اهل‌بیت داشتند، اما گرفتار ارزش‌های اجتماعی بودند، امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. در ادامه، به بررسیِ برخی از نمونه‌هایی که در کتاب روز حسین [7] بیان شده‌اند، می‌پردازیم.

بشر بن غالب اسدی، از دوستداران امام حسین (ع) و راویِ احادیثِ ایشان، در «ذات عرق» با آن حضرت ملاقات کرد. امام از او پرسید: «اهل عراق را چگونه پشت سر گذاشتی؟» بشر گفت: «ای پسرِ دخترِ رسول خدا، دل‌ها با توست و شمشیرها با بنی‌امیه!»[8] بشر کاملاً از خطرِ جان‌سوزی که آن حضرت را تهدید می‌کرد، آگاهی داشت؛ با این حال، به‌جای همراهی و یاری، به طرح پرسش‌های دینی روی آورد و پس از گرفتن پاسخ، مانند دیگران، امام (ع) را ترک کرد. اگرچه طلبِ علم در اسلام عملی ستوده است، اما در اینجا یک پرسشِ اساسی مطرح می‌شود: چرا بشر، با وجودِ اعتقاد به امام، او را یاری نکرد؟ پاسخ این است که ارزش‌های اجتماعی، حتی در لباسِ ارزش‌های دینی، می‌توانند انسان را از حقیقت دور کنند. بشر، علم‌آموزی را به جای یاریِ امام برگزید؛ زیرا علم‌آموزی، از یک طرف، ارزشی پسندیده است و از طرف دیگر، امنیتِ دنیویِ او را نیز تضمین می‌کند. او با پناه بردن به این ارزش، از زیر بارِ مسئولیتِ سنگینِ یاریِ امام شانه خالی کرد. این همان «فریبِ ارزش‌هایِ ظاهراً دینی» است: به جای عمل به مهم‌ترین تکلیفِ الهیِ زمانه، به ارزش‌هایِ رایجِ دینیِ جامعه پناه بردن. تأسف‌آور آنکه همین معیارهایِ اجتماعی‌زده، این وهم را در آدمی می‌پرورانند که گویی بر صراطِ مستقیمِ دین گام نهاده است.

این الگو در ملاقاتِ ابن‌مطیع نیز تکرار می‌شود: «اگر تو را بکشند، دیگر از هیچ‌کس بعد از تو هراسی نخواهند داشت و به خدا قسم، حرمتِ اسلام و قریش و عرب نقض خواهد شد. پس این کار را نکن و به کوفه نرو و خود را به بنی‌امیه عرضه نکن».[9] در اینجا، دین با معیارهایِ اجتماعی، مانند حرمتِ قبیله‌ای و پیامدهایِ مادی و دنیویِ قیامِ امام حسین (ع)، سنجیده می‌شود، نه ارزش‌هایِ حقیقیِ الهی!

عمرو بن لوزان، هنگامی که امام را ملاقات کرد، به ایشان (ع) گفت: «به خدا قسم، جز به سوی نیزه‌ها و شمشیرهای برنده نمی‌روی. اگر اینانی که تو را دعوت کردند، زحمتِ جنگ را از تو برطرف کرده بودند، این تصمیم درستی بود؛ اما در این شرایط، به نظر من این کار را انجام نده».[10] او نیز همچون بسیاری دیگر، دچار این پندار بود که عقلِ خویش بهتر مصلحت را درمی‌یابد؛ غافل از این‌که از بنیادی‌ترین آموزه‌هایِ دین، تسلیم کردنِ عقل و اندیشه در برابر خلیفهٔ الهی است.[11] زیرا خلیفهٔ الهی تنها بر اساس آنچه خداوند می‌خواهد و دوست دارد، عمل می‌کند. طرحِ پیشنهاد و ارائهٔ راه‌حل‌هایی که برخلاف ارادهٔ امام حسین (ع)، که در راستای ارادهٔ خداوند است، بود، راهِ آنان را از امام حسین (ع)، که ریسمانِ نجاتِ الهی است، جدا کرد.

متأسفانه، در آن برههٔ تاریخی، بسیاری از دوستدارانِ امام، اموری چون حج، حفظ جانِ خویش و خانواده، رساندنِ آذوقه به زنان و فرزندان، و تسویهٔ بدهی‌ها را بر یاریِ آن حضرت مقدم داشتند. آنان گمان می‌کردند که امام نباید این مسیر را بپیماید؛ چه‌بسا پس از شهادتِ او و یارانش نیز بر درستیِ دیدگاهِ خود اطمینان یافتند و خود را متهم نکردند که از عواملِ قتلِ او و جرئت یافتنِ نفرین‌شدگان بر او بوده‌اند.[12] آری، امام حسین (ع) و یارانش شهید شدند، حرمتشان شکسته شد، خانواده‌شان در غل‌وزنجیر به اسارت رفت، و مصیبت‌هایی بر آنان نازل شد که ذره‌ای از آن، کوه‌ها را از هم می‌پاشد. در مقابل، آنان که امام را تنها گذاشتند، در امنیتِ دنیویِ خود غرق شدند، حرمتِ اجتماعی‌شان حفظ گشت و از دارایی‌هایشان چیزی کاسته نشد. شاید با خود گفتند: «ای کاش امام به حرف ما گوش می‌داد» و این، عمیق‌ترین لایهٔ فریبِ ارزش‌هایِ اجتماعی است: این توهم که «حق» با «نتیجهٔ ظاهریِ آن» سنجیده می‌شود. غافل از این‌که «حق»، «چنگ زدن به ریسمانِ الهی و رها نکردنِ آن» است، حتی اگر به شهادت بینجامد. این همان «منطقِ فایده‌گرایانه» است که امروز نیز در جوامعِ ما حاکم است: هر چه به ظاهر موفقیت‌آمیز باشد، درست؛ و هر چه به ذلتِ اجتماعی بینجامد، غلط. این، انحرافِ بنیادین از معیارِ الهی است.

البته ذکر این نکته نیز ضروری است که نباید تمامِ کسانی که امام را یاری نکردند را صرفاً به «ارزش‌های اجتماعی» فروکاست. عواملی چون ترس از مرگ، فشارِ ساختارهای قبیله‌ای، وابستگی‌های اقتصادی، تبلیغاتِ گستردهٔ بنی‌امیه، و تحلیل‌هایِ مصلحت‌اندیشانه، هر یک به‌تنهایی می‌توانست انگیزه‌ای قوی برای کناره‌گیری باشد. اما آنچه این عواملِ گوناگون را در یک سو قرار می‌دهد، این است که همگی انسان را به جایگاهِ قضاوت در برابرِ امرِ خداوند می‌کشانند و او را از تسلیمِ محض در برابرِ خلیفۀ الهی بازمی‌دارند.

پیش از قیام، ابن‌زیاد بزرگانِ کوفه را فراخواند تا مردم را به جماعت فراخوانند و از فتنه و تفرقه برحذر دارند.[13] اتحادِ امت، ارزشی دینی است، اما چه کسی آن را تعریف می‌کند؟ آنان، اتحاد را به «اطاعت از خلیفهٔ وقت» معنا کردند و یاریِ امامِ حق را «تفرقه» خواندند. مردم، چون بزرگانِ قبیله چنین گفتند، تسلیم شدند؛ در نهایت معیار اطاعت از بزرگ قبیله آنان را به ورطهٔ هلاکت در آخرت کشاند.

پس از عاشورا، ابن‌زیاد با تمسخر به کاروانِ اسرا گفت: «کار خدا را نسبت به خودتان چگونه دیدید؟» و «سپاس خدایی را که شما را رسوا کرد، شما را کشت و دروغتان را آشکار کرد.»[14] او با این سخنان، وارونگیِ معیارها را کامل کرد: نتیجهٔ ظاهریِ نبرد را «ارادۀ خدا» معرفی نمود و شهادت را «رسوایی» نامید. تا آنجا که به امام سجاد (ع) گفت: «بلکه خدا او را» - و منظورش علی‌اکبر بود - «کشت»[15] تا عقیدهٔ جبرگرایانه را در دین ترویج کند و مردم را از مسئولیتِ اخلاقیِ خود در قبالِ فاجعه برهاند.

فاجعۀ کربلا با شهادتِ امام حسین (ع) پایان نیافت. چون کاروانِ اسرا را به شام بردند، مردم با آذین‌بندی و شادی به استقبال رفتند؛ می‌پنداشتند «تفرقه‌افکنانِ اتحادِ مسلمین» به سزای خود رسیده‌اند. رسانه‌های قدرت، یزیدِ ظالم را «خلیفه» و امام سجاد (ع) را «خارجی از دین» معرفی کردند. همچنین، شبکه‌ای از منافعِ اقتصادی، وابستگی‌های قبیله‌ای و دروغ‌پردازیِ درازمدت، چنان معیارها را وارونه ساخت که مردم، «ریسمانِ نجاتِ الهی» را رها کرده و به «طنابِ پوسیدهٔ «خردِ جمعیِ خود» چنگ زدند.

 

اسطوره‌های چنگ‌زده بر ریسمان نجات الهی

در سوی دیگر، گروهی بودند که نه به هنجارهای اجتماعی، بلکه به ارزش‌های اصیلِ دینی پایبند ماندند. شاید یکی از عجیب‌ترین صحنه‌های عاشورا، تعارضِ عمرو بن قرظه با برادرش باشد. یک خانواده، دو جبهه: عمرو خود را سپرِ تیرهایِ دشمن می‌کند تا گزندی به امام نرسد، و برادرش، در سپاهِ عمر سعد، امام را دروغ‌گویی خطاب می‌کند که برادرش را گمراه کرده است. تعارضی که نه بر سرِ مال یا زمین، بلکه بر سرِ شناختِ حق شکل گرفته بود. و جوهرهٔ دین، جز چنگ زدن به همین حق ـ که در جانِ امامِ زمان تجلی یافته ـ نیست. امام، ریسمانِ نجات‌بخشِ الهی است؛ یارانِ راستین، چنان این ریسمان را محکم گرفته بودند که حتی وقتی امام، خود، بیعت را از آنان برداشت، باز هم دستِ عهد از دامنش کوتاه نکردند. در تمام گفت‌وگوهای این گروه با امام حسین (ع)، تنها یک مضمون به چشم می‌خورد: رها نکردنِ امام، در هر شرایطی.

این یارانِ ناب به «حقیقتِ مطلق» ایمان داشتند، نه به «پیامدهایِ موقتِ آن». آن‌ها می‌دانستند که همراهی با امام، به شهادتِ ظاهری می‌انجامد، اما شهادت را «پیروزیِ حقیقی» می‌دانستند.

عبدالله بن حسن، کودکی بود که در روز عاشورا، هنگامی که امام حسین (ع) به زمین افتاده بود و دشمنان دورش حلقه زده بودند، خود را به عمو رساند. عمه‌اش زینب(س) سعی کرد او را باز دارد، اما او گفت: «به خدا قسم، عموی خود را تنها نمی‌گذارم.» و به شهادت رسید.[16] در این صحنه، یک کودکِ خردسال، با فطرتِ نابِ خود، عمیق‌ترین حقیقتِ دین را درک می‌کند؛ درحالی‌که بزرگسالانِ خردمندِ جامعه، با هزاران توجیهِ عقلی، از یاریِ امام شانه خالی می‌کنند.

جون، غلامِ ابوذر، از مدینه همراه امام حرکت کرد. روز عاشورا، امام به او فرمود: «ای جون، تو در پیِ آسایش به ما پیوستی، پس به راهِ ما دچار مشقت نشو.» جون پاسخ داد: «ای پسرِ رسول خدا! من در دورانِ آسایش از سفره‌تان بهره‌مند شدم و اکنون که زمانِ سختی است، آیا شما را رها کنم؟ بویِ بدنم بد است و پوستم سیاه؛ پس بهشت را برایم آرزو کن تا بویِ بدنم خوش شود و نسبم شریف و پوستم سفید گردد. به خدا قسم، شما را رها نمی‌کنم تا خونِ سیاهِ من با خونِ شما آمیخته شود.»[17]

جون، غلامی سیاه‌پوست با تبارِ ناشناخته، در جامعه‌ای که معیارهایش نسب، رنگِ پوست و جایگاهِ اجتماعی بود، هیچ‌گاه در ترازویِ ارزش‌هایِ اجتماعی وزنی نداشت. اما امام حسین (ع)، با پذیرشِ همراهیِ او، نشان داد که این معیارها در ترازویِ الهی هیچ اعتباری ندارند. خودِ جون نیز، با کلامی سرشار از آگاهی، به‌جای آنکه در پیِ جبرانِ کم‌ارزشیِ اجتماعیِ خود باشد، از امام می‌خواهد که بهشت را برایش آرزو کند. او می‌داند که در جامعه (البته تحت یک ارزشِ اجتماعیِ اشتباه)، یک غلامِ سیاه‌پوست ارزش و جایگاهِ پایینی دارد، اما در نزد خدا، همراهی با امام، او را به اوجِ عزت می‌رساند.

زهیر بن قین، بشر بن عمرو و مسلم بن عوسجه نیز، هرگاه امام به آن‌ها اجازهٔ بازگشت داد، با پاسخی مشابه، وفاداریِ خود را اعلام کردند.[18][19][20] برای آن‌ها، خانواده، مال، جان و موقعیتِ اجتماعی، در برابرِ «ریسمانِ الهی» هیچ ارزشی نداشت.

این یاران، با تمامِ وجود، «اولویتِ مطلقِ امام» را بر هر ارزشِ دیگری پذیرفته‌اند. خانواده، مال، جان، موقعیتِ اجتماعی؛ همه و همه در برابرِ «ریسمانِ الهی» هیچ‌اند. برای آن‌ها، غیر از خدا و حجّتِ او، هیچ معیاری برای سنجشِ خوب و بد وجود ندارد.

امام، نه یک شخصیتِ تاریخی، بلکه «قلبِ هستی» و «رگِ حیاتِ انسان» است.[21] همان‌طور که قلب، بدونِ توقف، خون را به تمامِ بدن می‌رساند و حیات را ممکن می‌سازد، امام نیز، بدونِ توقف، فیضِ الهی را به جامعه می‌رساند و حیاتِ معنویِ آن را تضمین می‌کند. قطعِ ارتباط با امام، همانندِ قطعِ ارتباطِ قلب با بدن است: مرگِ تدریجیِ جامعه. و همان‌طور که رگِ گردن، نزدیک‌ترین مسیرِ حیات به انسان است، امام نیز نزدیک‌ترین حقیقتِ الهی به انسان‌هاست. پس رها کردنِ امام، رها کردنِ حیاتِ خود است.

یاری کردنِ امام نیز، یعنی چنگ زدن به ریسمانِ الهی و نجاتِ خویش. همان‌طور که هلال بن نافع، از شهدای کربلا، به این نکته اشاره می‌کند: «پس هر که پیمانش را شکسته و بیعتش را نقض کرده، جز به خود زیان نرسانده و خدا بی‌نیاز است.»[22]

 

شهادت: طلوع فتح از افق ذلت اجتماعی

در بسیاری از مواقع، همراهی با امام، انسان را در مقابلِ ارزش‌هایِ اجتماعی قرار می‌دهد. امام حسین (ع) فرمود: «هرکس با من همراه شود، شهید می‌شود و هرکس همراه نشد، فتح را درک نخواهد کرد.»[منبع شمارۀ 20] سید احمد الحسن در تفسیرِ کلامِ ایشان به این نکته اشاره می‌کنند که: «هر کس به حسینِ زمانِ خود ملحق شود، به امام حسین (ع) پیوسته است.»[23] کشته شدن در راهِ خداوند، چه کشته شدنِ بدن باشد و چه کشته شدنِ شخصیت و هویّت، که بزرگ‌تر از قتلِ بدنی است. کسانی که کنارِ حق می‌ایستند، همواره در معرضِ نابود شدنِ شخصیتشان با سخنانِ تزویرآمیز و افتراها قرار دارند. اما کسی که به حسین ملحق شود، متناسب با مقامش، چیزی از فتح را درک می‌کند؛ یعنی پیروزی با قائم (ع) را درک می‌کند.[24]

در اینجا نکته‌ای بنیادین نهفته است: «شهادت» منحصر به کشته شدنِ جسمانی نیست، بلکه «شهادتِ شخصیت» در برابرِ اتهام‌ها، تهمت‌ها و طردِ اجتماعی نیز خود گونه‌ای شهادت به شمار می‌آید. کسانی که امروز به حسینِ زمان (امام مهدی (ع)) می‌پیوندند، ممکن است از سویِ رسانه‌هایِ جهت‌دار، عالمانِ ظاهرنما و جامعه‌ای که به ظاهر دیندار است، تکفیر و تخریب شوند. تحمّلِ این آزارها نیز نوعی شهادت است که اگر بر آن صبر ورزند، به «فتحِ حقیقی» خواهد انجامید. اما آنان که از این مسیر می‌گریزند تا کیانِ اجتماعیِ خود را مصون دارند، نه شهید خواهند شد و نه طعمِ پیروزی را خواهند چشید.

کسی که گمان برد صرفاً با انجامِ فرایضِ دینی ــ چون ساده‌زیستی، علم‌آموزی، امورِ خیریه و دیگر کردارهایِ خوشایندِ جامعه ــ به کاروانِ حسینی پیوسته است، در واقع نه تنها شهادت را تجربه نمی‌کند، بلکه به همان میزان که ظاهرِ دین‌داریِ او موردِ پذیرشِ اجتماعی قرار می‌گیرد، از حقیقتِ دین فاصله می‌گیرد. پس حتی در جامعه‌ای دین‌مدار که بسیاری از ارزش‌هایِ دینی با هنجارهایِ اجتماعی هم‌پوشانی دارند، ممکن است مردم با پیروی از همین ارزش‌هایِ ظاهراً دینی، از دینِ ناب و حقیقی دور افتند.

از سویِ دیگر، باید توجه داشت که این معیارها ـ هرچند در ظاهر نیکو ـ به تنهایی نمی‌توانند مایهٔ برتریِ حقیقیِ کسی بر دیگری شوند؛ به‌ویژه هنگامی که جامعهٔ مؤمنان، صرفاً بر پایهٔ چنین شاخص‌هایی، کسی را به رهبری و ریاست برمی‌گزینند. امام سجاد (ع) در این باره هشداری ژرف و راهگشا برای هر حقیقت‌جو بیان فرموده‌اند:

«اگر دیدید مردی را که مقامش بالا رفت و خوب باقی ماند و در منطقهٔ خویش معروف شد و در حرکاتش فروتنی و از خودگذشتگی دیدید، کمی تأمل کنید؛ زیرا چه بسیارند کسانی که به دلیلِ ضعف، از دنیا عاجزند و به دلیلِ ضعفِ نیت، ترس از رسوایی و ضعفِ قلبشان، از محارم اجتناب می‌کنند و انتصاباتِ دینی را به‌عنوانِ تله‌ای قرار می‌دهند و با دین‌داری و ظاهرسازیِ پسندیده، مردم را فریب می‌دهند.»[25]

تحلیلِ این سخنِ گهربار، نشان می‌دهد که «فریبِ ظاهر»، لایه‌هایِ مختلفی دارد. بسیاری از مردم، با دیدنِ یک فردِ دیندارِ ظاهراً متقی، فریب می‌خورند و او را الگویِ خود قرار می‌دهند، درحالی‌که او ممکن است گرفتارِ «ریاست‌طلبیِ باطل» باشد. امام سجاد (ع) به ما می‌آموزد که معیارِ تشخیصِ حق از باطل، ظاهرِ دین‌داری نیست. کسی که از مالِ حرام می‌گذرد، اما به دنبالِ ریاست است، در واقع دنیا را برای دنیا رها کرده و آخرت را نیز به دلیلِ لذتِ ریاستِ باطل از دست داده است.

امام سجاد (ع) در ادامهٔ روایت به این نکته اشاره می‌کند که بعضی از مردم، دنیا و آخرت را از دست داده‌اند؛ زیرا دنیا را برای دنیا ترک کرده‌اند و لذتِ ریاستِ باطل را بهتر از اموال و نعمت‌هایِ حلال می‌بینند و برای طلبِ ریاستِ باطل، تمامِ این‌ها را ترک می‌کنند. اینان، حلالِ خدا را حرام و حرامِ خدا را حلال می‌کنند و عاقبت گرفتارِ جهنم می‌شوند. اما بهترینِ مردم کسی است که هوایِ نفسِ خود را مطیعِ امرِ خدا گرداند و قوایِ خود را در اختیارِ رضایِ خدا قرار دهد و عزتِ ابدی را در ذلتِ ظاهری با حق ببیند، نه در عزت داشتن در باطل. این‌چنین مردی، بهترین است؛ به او تمسک جویید و به سنتش اقتدا کنید.[26]

این توصیۀ امام سجاد (ع)، دقیقاً همان چیزی است که یارانِ حسین (ع) به آن عمل کردند: آن‌ها عزتِ ابدی را در ذلتِ ظاهریِ همراهی با امام دیدند و ارزش‌هایِ اجتماعیِ زمانه را، که عزتِ ظاهری را در همراهی با عمومِ مردم می‌دیدند، به کنار نهادند. امروز نیز، کسانی که به حسینِ زمان (امام مهدی (ع)) ملحق می‌شوند، باید همین راه را بروند: عزتِ ابدی را در ذلتِ ظاهریِ همراهی با حق ببینند و از عزتِ باطلِ ریاست‌طلبان و علمایِ بی‌عمل بگریزند.

 

میان این همه مدعی، حق را چگونه بیابیم؟

پس از مرورِ تاریخ، این پرسشِ سرنوشت‌ساز پیش می‌آید: امروز که با حسینِ زمان (امام مهدی (ع)) و فرستادۀ او (یمانیِ موعود) مواجه‌ایم، چگونه مدعیِ حق را از مدعیِ دروغین بازشناسیم؟ آیا صرفاً ظاهرِ دین‌داری، شهرت، نسب، یا همراهیِ اکثریت، معیار است؟ یا خداوند، بر اساسِ حکمتِ خویش، معیارهایی روشن برای شناختِ حجت‌هایش قرار داده است؟

اهل‌بیت (ع) در احادیثِ متعدد، سه معیارِ اصلی را برای شناختِ حجتِ الهی بیان کرده‌اند که در هیچ مدعیِ دروغینی جمع نمی‌شود و خداوند نیز از آن محافظت کرده است:

نخست، نصّ و وصیتِ آشکار: در وصیتِ شبِ وفاتِ پیامبر اکرم(ص)، حضرت فرمود: «... و او را سه نام است: نامی همچون نامِ من، و نامِ پدرم، و آن‌ها عبدالله و احمد است، و نامِ سوم، مهدی است و او اولینِ مؤمنان است.»[27] امروز، سید احمد الحسن، با احتجاج به همین وصیت، خود را به‌عنوانِ فرستادۀ امام مهدی (ع) معرفی می‌کند و هیچ مدعیِ دیگری نمی‌تواند به این وصیتِ صریح استناد کند.

دوم، علم و حکمتِ لدنی: حارث بن مغیره از امام صادق (ع) پرسید: «صاحبِ این امر با چه چیزی شناخته می‌شود؟» فرمود: «با آرامش و وقار و علم و وصیت.»[28] سید احمد الحسن، سال‌هاست که دانشمندان را به مناظرۀ علمی دعوت کرده و با کتاب‌هایی چون «متشابهات» و «توهم بی‌خدایی»، بسیاری از مشکلاتِ دیرینِ علمی را گشوده است؛ علمی که نمی‌تواند جز از سرچشمۀ الهی باشد.

سوم، دعوت به حاکمیتِ خدا (البیعة لله): امام باقر (ع) فرمود: «... در میانِ پرچم‌ها، پرچمی هدایت‌کننده‌تر از پرچمِ یمانی نیست... و جایز نیست مسلمانی از او سرپیچی کند، و هرکس چنین کند، از اهلِ دوزخ است؛ زیرا او دعوت به حق می‌کند.»[29] سید احمد الحسن، تنها کسی است که امروز پرچمِ «حاکمیتِ خدا» را برافراشته و نظامِ حاکمیتِ مردم را، که میراثِ سقیفه است، نفی می‌کند.

پس مدعیِ حقیقی را با این سه معیار از مدعیانِ دروغین بازمی‌شناسیم. اما جالب اینجاست که با وجودِ بیش از ۲۰ سال از ظهورِ سید احمد الحسن و نگارشِ کتاب‌هایِ متعدد، بسیاری هنوز او را نشناخته‌اند و حتی به تحقیق هم نمی‌پردازند. پاسخ در همان «وارونگیِ ارزش‌ها» نهفته است. مردم به عالمانِ مشهور و جریان‌هایِ غالبِ علمی پناه می‌برند، بی‌آنکه حتی یک کتاب از دعوتِ جدید را ورق بزنند؛ چراکه «همراهی با اکثریت» برایشان امنیتِ روانی و اجتماعی به ارمغان می‌آورد و «تحقیقِ مستقل»، آنان را در معرضِ طرد و تکفیرِ جامعه قرار می‌دهد. این، همان «فریبِ ارزش‌هایِ ظاهراً دینی» است: ترس از دست دادنِ جایگاه، وابستگی به نظامِ آموزشیِ رایج، و القائاتِ رسانه‌هایِ قدرت، چنان معیارها را وارونه ساخته که مردم، با وجودِ در دسترس بودنِ ادله، همچنان ریسمانِ الهی را رها می‌کنند و به طنابِ پوسیدۀ خردِ جمعیِ خود چنگ می‌زنند.

 

غربتِ اسلام در عصر ظهور

امروز، در عصر غیبت، همان دوگانگی با لباسی نوین، جانِ امت را هدف گرفته است. دموکراسیِ محض، افکارسنجی‌های سطحی و تقدیسِ «رأی اکثریت»، جایِ «نصِّ الهی» را گرفته‌اند. مردم گمان می‌کنند بر ارزش‌های دین عمل می‌کنند، درحالی‌که دین را در ترازویِ عرفِ جامعه می‌سنجند و به سوی علمایی می‌روند که قدرت، شهرت و جایگاهِ اجتماعی‌شان، معیارِ پذیرش شده است.

سید احمد الحسن در این باره هشدار می‌دهد:

«هیچ عاقلی نیست که برای عقل خود احترام قائل باشد و در عین‌حال اعتقاد داشته باشد کسانی که در جامعه با دعوت‌های دینیِ نوظهور مقابله می‌کنند، جناحی غیر از بزرگان دین بوده‌اند؛ همان کسانی که خداوند آنان را در قرآن به «مَلَأ» (بزرگان) یا «سادات» (آقایان) توصیف کرده است، درحالی‌که جامعۀ به‌گمراهی‌کشیده‌شده، آنان را متخصص یا دست‌کم دارای قدرت تشخیص و تمییز به شمار می‌آورد و در نتیجه، برای شناخت حق یا باطل بودنِ دعوت‌های دینیِ نوظهور در جامعه ـ که پیامبر یا وصی با خود می‌آورد ـ تمام و کمال به آنان اعتماد می‌کند و با تأسف، مردم، بی‌هیچ تدبر، تفکر و تحقیق، یا حتی بدون توجه به این نکته که این سران یا بزرگان یا فقهای گمراه، همان کسانی هستند که از دعوت‌های اصلاح‌گرایانۀ پیامبران و اوصیا و انقلاب‌های بزرگ آنان، بزرگ‌ترین زیان‌ها را خواهند دید، حکم آنان را می‌پذیرند.»[30]

همچنین ایشان عمقِ فاجعه را چنین آشکار می‌سازند:

«مصیبتی که امروز ما گرفتارش هستیم این است: همان کسانی قضیۀ حسین را در اختیار خود گرفته‌اند که پرچم قاتلانِ حسین را برافراشته‌اند. امروز وضعیت به صورتی شده است که سخنگویان به اسم حسین (ع)، همان قاتلان حسین (ع) و بر دوش‌کشندگان همان پرچمی هستند که بیش از هزار سال پیش با حسین (ع) جنگید و حسین (ع) در حالی کشته شد که با همین پرچم مبارزه می‌کرد و باطل بودنِ آن و بنیان‌گذارانش را آشکار می‌ساخت؛ بلکه این پرچم همان پرچمی است که علی (ع) با آن جنگید؛ همان پرچمی که علی (ع) را از خلافت الهی دور ساخت و وی را نزدیک به بیست‌وپنج سال در خانۀ خود خانه‌نشین کرد. حتی این پرچم همان پرچمی است که محمد(ص) و تمامی پیامبران و اوصیای پیش از وی با آن جنگیده بودند. این پرچم، همان پرچم حاکمیت مردم است؛ پرچم «من»، پرچم «ما»، پرچم سقیفه و شورا یا پرچم انتخابات، یا هر چیز دیگری که مردم خواستارش هستند؛ همان که همواره در برابر آنچه او، سبحان‌و‌متعال، می‌خواهد قرار گرفته است؛ در برابر پرچم او، سبحان، پرچم حاکمیت خدا، پرچم «البیعة لله» (بیعت از آنِ خداست)، یا همان پرچمی که پیامبران و اوصیا آن را به دوش کشیده‌اند و تا روز قیامت به دوش خواهند کشید.»[31]

این وارونه‌سازیِ معیارها، بزرگ‌ترین تهدید عصرِ غیبت است. مردم با عزاداری‌ها و ظواهرِ دینی، خود را بر صراطِ مستقیم می‌پندارند، درحالی‌که اسیرِ ارزش‌های اجتماعی‌اند و دین را با عرفِ جامعه می‌سنجند، نه عرف را با دین.

امروز، در عصری زندگی می‌کنیم که امام مهدی (ع) به دعای شیعیانی که ظهور ایشان را خواستارند پاسخ داده‌اند و مسلمِ زمان (یمانیِ موعود) را به سوی آنان فرستاده‌اند تا از آنان بیعت بگیرد. اما مردم، بدون آنکه به معرفی‌نامۀ مسلم بنگرند و او را با معیاری بسنجند که پیامبر اسلام(ص) قرار داده است، او را با گفتار عالمان می‌سنجند و اگر با آن همخوان نباشد، او را نمی‌پذیرند. این معیاری که از ارزش‌های جامعه وام گرفته شده است، همان خطای پیروی از بزرگان قبیله است که امروز در لباس تقلید از علما ظاهر شده است. امام باقر (ع) می‌فرمایند: «اسلام، غریبانه آغاز شد و همان‌گونه که آغاز شده بود، غریبانه بازخواهد گشت؛ پس خوشا به حال غریبان.» [32]

همراهی با مسلم زمان (یمانی موعود)، همچون همراهی با مسلم بن عقیل، با سختی و ذلتِ دنیوی همراه است. فرستادۀ امام حسین (ع)، تنها و غریب، بی‌آن‌که جرعه‌ای آب بیابد، در کوچه‌پس‌کوچه‌های کوفه آواره شد و در برابرِ چشمانِ شیعیانی که نامه نوشته بودند، به شهادت رسید. اما آیا تنها ترس بود که مردم را از یاریِ او بازداشت؟ بزرگانِ کوفه به مردم هشدار دادند که با یاریِ مسلم، «اتحادِ مسلمین» را بر هم نزنید.[33] آنان، اتحاد را به «اطاعت از خلیفۀ وقت» معنا کردند و یاریِ امامِ حق را «تفرقه» خواندند. غافل از این‌که «اتحادِ مسلمین»، نه همرنگی با اکثریتِ گمراه، که گرد آمدن حولِ ریسمان الهی است؛ حتی اگر در ظاهر، تنها و غریب باشد.

پس، در عصرِ ظهور نیز، همان دوگانگی تکرار خواهد شد: گروهی، امام را با معیارهایِ اجتماعی می‌سنجند و رد می‌کنند؛ و گروهی اندک، امام را با نصِّ الهی می‌شناسند و به او می‌پیوندند. این، بزرگ‌ترین مصیبتِ عصرِ غیبت است که خودِ جامعه، با چنگ زدن به طنابِ پوسیدۀ خردِ جمعی، عاملِ غربتِ امام می‌شود.

 

سخن آخر

ارزش‌های اجتماعی، پاداشِ فوری دارند: قدرت، ثروت، امنیتِ جمعی. اما ارزش‌های دینی، پاداشِ خود را اغلب در آخرت می‌دهند و در دنیا، انسان را با فقر، طرد و شهادت روبه‌رو می‌کنند. به همین سبب، اکثریت، مسیرِ آسانِ اجتماع را برمی‌گزینند و تنها اقلیتی، راهِ دشوارِ الهی را. امام حسین (ع) فرمود: «هرکس با من همراه شود شهید می‌شود و هرکس همراه نشد، فتح را درک نخواهد کرد.» و این سخن، برای همیشه و هر زمان، حقیقتی جاری است: هر زمان، حسینی دارد.

پس، راهِ نجات در عصرِ غیبت، «چنگ زدن به ریسمان الهی» است؛ ریسمانی که امروز، در شخصِ «حسینِ زمان»، یعنی امام مهدی (ع) و فرستادۀ ایشان، سید احمد الحسن، تجلی یافته است.

در پایان، باید پرسید: آیا ما نیز، همچون بنی‌اسرائیل و فرعون، معیارهایِ جامعه را بر نصِّ الهی ترجیح می‌دهیم؟ آیا در سقیفۀ زمانه، با تکیه بر منافعِ قبیله‌ای و مصلحت‌اندیشی، ریسمانِ الهی را رها می‌سازیم؟

و سلام بر حسین (ع) و بر یارانِ او که ریسمانِ الهی را رها نکردند و فتحِ ابدی را درک کردند. و سلام بر مهدیِ مطرود (ع) و بر یارانِ غریبِ او که در عصرِ غربتِ اسلام، به ریسمانِ الهی چنگ می‌زنند و فتحِ موعود را رقم می‌زنند، هرچند در ظاهر، تنها و طردشده باشند.

 

پانویس‌ها:

  1. [1]  http://pajoohe.ir/Product.aspx?ProductID=38360

  2. [2]  سورۀ بقره، آیۀ ۲۴۷.

  3. [3]  سورۀ زخرف، آیۀ ۵۱-۵۶.

  4. [4]  منبع: پرتال جامع علوم انسانی https://share.google/MmX39uoXavekjiwp0

  5. [5]  از امام سجاد (ع) چنین نقل شده است: «هیچ روزی چون روز حسین (ع) نیست؛ روزی که سی هزار نفر به سوی او آمدند؛ کسانی که ادعا می‌کردند از این امت‌اند، درحالی‌که هر کدام با ریختن خون حسین (ع) به خدا تقرّب می‌جستند. او آنان را به یاد خدا می‌انداخت، اما آنان پند نمی‌گرفتند، تا آن‌که او را از روی ستم، تجاوز و دشمنی کشتند.»

  6. [6] 

     https://www.cambridge.org/core/journals/journal-of-institutional- economics/article/determinants-of-social-norms-ii-religion-and-family-as-mediators/1730EDAC0484BCE41E986E4A08224B5B

  7. [7]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، جلد اول.

  8. [8]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 1، ص ۲۹۴.

  9. [9]  همان، ص ۲۹۵.

  10. [10]  همان، ص ۲۹۸.

  11. [11]  سید احمد الحسن در تفسیر آیهٔ ۲۷ سورهٔ فتح می‌فرمایند: «راهِ فتحِ مبین برای هر انسانی که بخواهد به سوی خدا، با هدایتِ ولیّ خدا و حجّتِ او بر خلقش، سیر نماید، باز است؛ مسجدالحرام همان ولیّ خداست و ان‌شاءالله مؤمنان با امنیّتِ کامل و سرهای تراشیده وارد آن می‌شوند؛ یعنی هیچ‌گونه فکر و رأیی نسبت به کلامِ ولیّ خدا نخواهند داشت و به‌طور کامل تسلیمِ او خواهند بود. اما مقصّران، در مرتبه‌ای پایین‌تر از این مرتبه قرار دارند. موی سر، تمثیلی از افکار و آرای انسان است؛ پس تراشیدن و کوتاه کردن آن، یعنی تسلیم شدن و اطاعت کردن از کسی که به خاطر او، فکر و نظرِ خودش را تراشیده یا کوتاه کرده است.» (پاسخ‌های روشنگرانه بر بستر امواج، ج 2، پرسش ۵۲)

  12. [12]  دکتر زکی صبیحاوی، پیام صفحۀ فیس‌بوک:

     https://www.facebook.com share/p/181Eo2MHMx/ 

  13. [13]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 1، ص ۳۷۹.

  14. [14]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 2، زینب (ع) پاسخی قاطع به ابن‌زیاد می‌دهد.

  15. [15]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 2، مواجهۀ علی بن حسن (ع) با ابن‌زیاد.

  16. [16]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 1، ص 307.

  17. [17]  همان، ص ۳۱۰.

  18. [18]  همان، ص ۳۱۵.

  19. [19]  همان، ص ۳۱۹.

  20. [20]  همان، ص ۳۱۸.

  21. [21]  سید احمد الحسن، متشابهات،‌ ج 1، پاسخ به پرسش ۱۸.

  22. [22]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 1، ص ۳۶۴.

  23. [23]  سید احمد الحسن، متشابهات‌، ج 1، پاسخ به پرسش ۱۴.

  24. [24]  همان

  25. [25]  سید احمد الحسن، سرگردانی یا مسیر به‌سوی خدا، ص 47-79.

  26. [26]  همان

  27. [27]  شیخ طوسی، غیبت، ص۳۰۰.

  28. [28]  مجلسی، بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۱۳۸.

  29. [29]  نعمانی، غیبت، ص۴۶۲.

  30. [30]  سید احمد الحسن، خطبۀ محرم.

  31. [31]  همان

  32. [32]  نعمانی، غیبت، ص ۳۳۶.

  33. [33]  دکتر علاء سالم. روز حسین (ع)، ج 1، ص ۲۴۲.

کلیدواژه‌ها

سید احمد الحسن عصر ظهور حجت الهی امام مهدی (ع) امام حسین (ع) یمانی موعود حاکمیت خدا عاشورا ارزش‌های اجتماعی ارزش‌های دینی

امتیاز مقاله

5.00 از 5 (4 رأی)
امتیاز شما