نمود آکراسیا در عاشورا

نمود آکراسیا در عاشورا

تحلیلی فلسفی از شکست اراده در کوفه

چکیده

واقعۀ عاشورا را می‌توان از منظرهای گوناگونِ تاریخی، کلامی و اخلاقی مطالعه کرد؛ اما این نوشتار می‌کوشد با نگاهی فلسفی، پرسشی متفاوت را بررسی کند: اگر بسیاری از مردم کوفه، امام حسین (ع) را می‌شناختند، چرا او را یاری نکردند؟

فرضیۀ این مقاله آن است که عاشورا صحنۀ تقابل سه رویکرد منطقی بود: منطق حقیقت، منطق منفعت و منطق قدرت.

منطق، انسان را تا شناخت حقیقت پیش می‌برد؛ اما آنچه او را در میدان عمل در کنار حقیقت نگه می‌دارد، فضیلت‌هایی مانند اخلاص، شجاعت و وفاداری است.

ازاین‌رو، عاشورا نشان داد که شناخت حق، شرط لازم است، اما شرط کافی نیست.

سلام خدا بر کسانی که با اخلاص در کنار حق می‌ایستند و آن را یاری می‌دهند.

از منطق تا اخلاص

چرا دانستن حق برای یاری حق کافی نیست؟

تأملی فلسفی بر سه منطق در عاشورا

 

مقدمه

از شگفتی‌های عاشورا آن است که قاتلان امام حسین (ع)، کافر یا جاهل به مقام رسول خدا (ص) و خاندان مبارک ایشان نبودند. بسیاری نماز می‌خواندند، قرآن تلاوت می‌کردند و حتی برخی، سال‌ها در کنار امیرالمؤمنین علی (ع) جنگیده بودند؛ اما با حسین (ع) و خاندان طاهرینش مانند یک خروج‌کننده از دین برخورد کردند؛ دینی که برای مفسد فی‌الارض نیز حمام خون به راه نمی‌اندازد.

این پرسش، ذهن هر اندیشمندی را به خود مشغول می‌کند:

چگونه ممکن است انسانی حقیقت را بشناسد، اما در برابر آن بایستد؟

اگر منطق وظیفه دارد ذهن را از خطا حفظ کند، [1] چرا جامعه‌ای که پیامبر (ص) را دیده و فرزند او را می‌شناخت، به کشتار کربلا رسید؟

پاسخ این مقاله آن است که میان شناخت حقیقت و ایستادگی و مقاومت در مسیر حق، شاهراهی به نام اخلاص، اخلاق و شجاعت وجود دارد.

 

نخست؛ منطق حقیقت

ارسطو، منطق را ابزار تشخیص درست از نادرست می‌داند. اگر مقدمات صحیح باشند، نتیجه نیز صحیح خواهد بود.

از منظر اعتقاد اسلامی، قضیه چنین است:

- اطاعت از ولیّ خدا واجب است.

- امام حسین (ع) ولیّ خداست.

- پس اطاعت و یاری او واجب است.

قرآن کریم می‌فرماید:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ﴾ [2] (ای کسانی که ایمان آورده‌اید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را [نیز] اطاعت کنید).

و دربارۀ اهل‌بیت (ع) می‌فرماید:

﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ...﴾ [3] (خداوند فقط مى‌خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و شما را کاملاً پاک سازد).

در حدیث ثقلین نیز پیامبر (ص) فرمود:

«إنی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اَهلَ بَیتی...» [4] «من در میان شما دو چیز گران‌بها به یادگار می‌گذارم: کتاب خدا و عترت من، اهل‌بیتم...»

اگر این مقدمات پذیرفته شود، نتیجۀ منطقی، یاری امام حسین (ع) است.

یاران امام دقیقاً چنین کردند.

وقتی شب عاشورا امام بیعت را از آنان برداشت، یاران حقیقی حسین (ع) نه‌تنها نرفتند، بلکه اذعان کردند که هزاران بار مردن و سوزانده شدن نیز کوچک‌ترین تأثیری بر قلوب راسخ و مملو از نور ایمان آنان در یاری حق نخواهد داشت.

حبیب‌بن مظاهر، زهیربن قین، مسلم‌بن عوسجه و دیگران، نمونه‌هایی هستند که در آنان، شناخت حق با شجاعت اخلاقی همراه شد.

«انصاف این است که دو ویژگیِ اخلاص و شجاعت، عهده‌دار بررسی و آزمایش مردم هستند؛ به‌صورتی که اعتماد کامل حاصل شود. این همان عدالت، حکمت و شئون الهی است که خداوند به‌وسیلۀ آن، امر خود را جاری می‌سازد. پس بیشتر مردم در این غربال سقوط کردند و تنها کشتی‌های یاران حسین (ع) بر روی امواج طوفان خروشانی که از «نه» گفتن حسین (ع) در ردّ حاکمیت مردم به پا شد، شناور و در حال حرکت باقی ماندند.» [5]

 

دوم؛ منطق منفعت

اما همۀ کوفیان چنین نبودند. بسیاری حقیقت را می‌دانستند، اما حاضر نبودند هزینهٔ حقیقت را بپردازند.

قرآن این روحیه را چنین توصیف می‌کند:

(بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا) [6] (بلکه شما زندگی دنیا را (بر آخرت) ترجیح می‌دهید).

و نیز:

(اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ) [7] (زندگی (زودگذر) دنیا را به‌جای آخرت خریدند).

 

در اینجا قضیه تغییر می‌کند.

کبری دیگر «حق» نیست؛ بلکه چنین می‌شود:

- حفظ جان و مال از هر چیز مهم‌تر است.

- یاری حسین، جان و مال را به خطر می‌اندازد.

- پس نباید حسین را یاری کرد.

از نظر صورت، این نیز یک استدلال است؛ اما تفاوت در انتخاب «ارزش برتر» است. حق، جای خود را به منفعت داده است.

شبث‌بن ربعی، عمروبن حجاج و گروهی از اشراف کوفه را می‌توان در این چارچوب تحلیل کرد؛ کسانی که رفتارشان نشان می‌دهد محاسبهٔ هزینه و منفعت دنیوی، بر وفای‌به‌عهد غلبه یافت.

«دلبستگی شدید به دنیا و ثروت، که امویان و کارگزارانشان روی این نقطه‌ضعف بسیار حساب باز کرده بودند»[8] سبب شد کوفیان، منفعت مالی و دنیاطلبی را به یاری امام واجب‌الطاعه ترجیح دهند.

 

سوم؛ منطق قدرت و اقناع

در سوی دیگر میدان، حکومت اموی قرار داشت. اینجا مسئله فقط منفعت شخصی نبود، بلکه حفظ قدرت بود.

عبیدالله‌بن زیاد و دستگاه اموی، با تهدید، تطمیع و تبلیغات، روایت رسمی خود را ساختند.

به‌جای آن‌که بپرسند:

«آیا حسین حق است؟»

این پرسش را جایگزین کردند:

«آیا نباید امنیت حکومت حفظ شود؟»

این تغییر موضوع، نمونه‌ای از جابه‌جایی میدان استدلال است؛ روشی که در نقدهای کلاسیک بر سوفسطاییان نیز دیده می‌شود؛ یعنی غلبهٔ اقناع و مصلحت بر جست‌وجوی حقیقت. ازاین‌رو، می‌توان گفت دستگاه اموی از نظر ساختار استدلال، شباهت‌هایی با الگوی سوفسطایی داشت؛ نه به این معنا که پیرو آن مکتب فلسفی بود، بلکه از آن جهت که منطق را در خدمت قدرت قرار می‌داد.

«ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) نیز به این نکته بی‌توجه نبود. او و سایر سربازان ابلیس (خدا لعنتشان کند) امید داشتند بر بازماندگان کاروان حسین(ع) پیروز شوند و با استدلال و کلام، یاد آنان را از بین ببرند و آنان را به قتل برسانند؛ همان‌طور که مردانشان را با شمشیر کشته بودند؛ یا از یکی از اعضای این کاروان، نشانه‌ای از ضعف و جزع و تسلیم و عذرخواهی یا سازش بروز کند، تا به این ترتیب کلام ابلیس (لعنت خدا بر او) در برابر همۀ مردم پیروز شود.

اما هیهات! ستارگان آسمان به ابن‌زیاد نزدیک‌ترند از اینکه او به چنین هدفی دست یابد؛ تا زمانی که علی و فاطمه همچنان بازماندگانی در این زمین دارند؛ بازماندگانی که اخلاص، یقین، صبر، شجاعت و فنا در خدا و دین و رسالتش را از آن دو به ارث برده‌اند.»[9]

 

چرا کوفیان شکست خوردند؟

پاسخ در یک جمله خلاصه می‌شود:

کوفیان در شناخت شکست نخوردند؛ در فضیلت و اخلاق‌مداری نسبت به این شناخت شکست خوردند.

منطق، ذهن را از خطا حفظ می‌کند؛ اما اخلاص، انسان را از خیانت به حقیقت بازمی‌دارد.

منطق، نتیجه را نشان می‌دهد؛ اما شجاعت، انسان را وادار می‌کند بهای آن نتیجه را بپردازد.

به همین دلیل است که همۀ کسانی که حق را شناختند، در کنار امام نماندند.

قرآن می‌فرماید:

(مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ...) [10] (از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند).

ویژگی ممتاز اصحاب حسین (ع) فقط شناخت نبود؛ بلکه صدق، وفاداری و شجاعت بود. شاید بزرگ‌ترین درس عاشورا این باشد که نجات انسان تنها با دانستن حق حاصل نمی‌شود.

ممکن است انسان، حقیقت را بشناسد؛ استدلال درست را نیز بفهمد؛ حتی بتواند از حق دفاع نظری کند؛ اما هنگامی که پای هزینه دادن به میان می‌آید، اگر اخلاص، شجاعت و وفاداری در وجود او نباشد، دانسته‌هایش او را نجات نخواهد داد.

به تعبیر دیگر، عاشورا نشان داد که:

* منطق، انسان را به شناخت حق می‌رساند.

* ایمان و عمل، او را بر مدار حق نگه می‌دارد.

* اخلاص و شجاعت، او را آماده فداکاری در راه حق می‌کند.

ازاین‌رو، بزرگ‌ترین پیام عاشورا آن نیست که «حق را بشناسید»، بلکه آن است که پس از شناخت حق، توان ایستادن بر آن را نیز در خود بسازید.

اگر منطق ارسطو از خطای اندیشه جلوگیری می‌کند، مدرسۀ عاشورا از خطای اراده جلوگیری می‌آموزد.

بهتر است بدانیم: «منطق، حقیقت را نشان می‌دهد؛ اما فضیلت و اخلاق الهی، انسان را به حقیقت پایبند می‌کند.»

برای درک بیشتر این اصل، به ذکر چند نمونه از سخنان فلاسفه درباره حقیقت می‌پردازیم.

از نظر ارسطو، فضیلت، حلقه مفقوده منطق است.

ارسطو در اخلاق نیکوماخوسی می‌گوید:

«دانستن خوبی، به‌تنهایی انسان را خوب نمی‌کند؛ بلکه فضیلت، بر اثر عادت و تربیت شکل می‌گیرد.» [11]

او مفهوم آکراسیا (Akrasia) یا «ضعف اراده» [12] را مطرح می‌کند؛ یعنی انسان ممکن است بداند چه کاری درست است، اما برخلاف دانسته خود عمل کند.

این دقیقاً همان مسئلۀ کوفیان است.

«از منظر ارسطو، مشکل کوفیان جهل نبود؛ آکراسیا یا ضعف اراده بود.»

اما سقراط با او موافق نیست.

سقراط می‌گوید: «دانستن مساوی عمل است.» [13]

او معتقد بود: اگر کسی حقیقت را واقعاً بشناسد، خلاف آن عمل نمی‌کند. اما ارسطو با او مخالفت کرد.

ارسطو گفت: انسان ممکن است حقیقت را بداند، ولی شهوت، ترس یا منفعت بر عقل او غلبه کند.

اگر سقراط کربلا را می‌دید، شاید می‌گفت کوفیان حقیقت را نشناخته بودند؛ اما ارسطو احتمالاً می‌گفت آنان حقیقت را می‌شناختند، ولی اراده‌شان شکست خورد.

نمونۀ دیگر، ابونصر فارابی است که معتقد است:

«عقل نظری فقط حقیقت را می‌شناسد؛ عقل عملی انسان را به عمل وادار می‌کند. اگر عقل عملی ضعیف باشد، علم سودی ندارد.» [14]

این دقیقاً همان چیزی است که این مقاله می‌خواهد بگوید:

«اگر حکمت، حقیقت را می‌شناسد، شجاعت هزینۀ حقیقت را می‌پردازد.»

ملاصدرا معتقد است:

«علم حقیقی باید وجود انسان را متحول کند. اگر علمی انسان را تغییر ندهد، هنوز به مرتبه وجودی او نرسیده است.» [15]

پس می‌توانیم نتیجه بگیریم که کوفیان علم داشتند؛ اما علمشان وجودشان را تغییر نداده بود.

مانند صریح این آیۀ شریفه که خداوند می‌فرماید:

ممکن است انسان یقین داشته باشد، اما از روی ظلم یا تکبر آن را انکار کند:

(وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ) [16] (و آن را انکار کردند، درحالی‌که دل‌هایشان (باطناً) به آن یقین داشت).

یعنی نه‌تنها شناخت، بلکه یقین هم الزام‌آور نیست و مشکل بسیاری از مردم، کمبود شناخت نبود؛ بلکه غلبۀ دنیاطلبی و ضعف اراده بود.

در پایان باید تأکید کنم؛ اگرچه منطق ارسطو به انسان آموخت چگونه درست بیندیشد، اما عاشورا نشان داد درست اندیشیدن، بدون اخلاص، شجاعت و وفاداری، چه‌بسا انسان را در مقابل جبهه حق قرار دهد. لذا کربلا شکست منطق و شناخت نبود؛ بلکه شکست اراده بود؛ اراده‌هایی که از اخلاص و شجاعت تهی بودند.

 

نتیجه‌گیری

امام علی(ع) در نهج‌البلاغه، رابطۀ میان «دانش» و «عمل» را به‌گونه‌ای عمیق و پیوسته ترسیم می‌کند؛ رابطه‌ای که نشان می‌دهد صرف آگاهی، ضامن رستگاری انسان نیست.

ایشان می‌فرماید: «چه بسیار عقل‌هایی که اسیر هوای نفس فرمانروا هستند» [17]، و بدین‌گونه امکان شکست عقل در برابر خواهش‌های درونی را یادآور می‌شود.

سپس در حکمت دیگری تأکید می‌کند که «ثمرۀ دانش، عمل کردن به آن است» [18] و «علم با عمل همراه است؛ پس هرکه دانست، عمل کرد» [19] تا نشان دهد علم حقیقی از مرحلۀ ادراک فراتر رفته و در رفتار انسان تحقق می‌یابد.

همچنین تذکر می‌دهد که «هرگاه دانستید، عمل کنید» [20] و بدین ترتیب، مسئولیت اخلاقی انسان در برابر دانسته‌هایش را برجسته می‌سازد.

در مجموع، این حکمت‌ها تصویری واحد ارائه می‌دهند: عقل، اگرچه چراغ شناخت است، اما در برابر هوا و هوس آسیب‌پذیر است؛ و تنها زمانی به کمال می‌رسد که دانش به عمل تبدیل شود و علم در رفتار انسان تجلی یابد. و مسلماً این مسئولیت اخلاقی در برابر دانسته‌ها، محقق نمی‌شود جز از طریق دوری از دنیا و طلب آخرت. لذا دنیاخواهی، بزرگ‌ترین مانع برای کسب اخلاص و شجاعت در مسیر یاری حجت خداست.

امام حسین (ع) در سخنرانی‌ها و تذکراتشان در مسیر راه کربلا تأکید می‌کنند: «دنیا هیچ ارزشی ندارد و تنها چیزی که ارزش طلب دارد، آخرت است». بدون شک، آن‌ها به دنیا گرایش پیدا کرده بودند و به همین دلیل از کاروان حسین (ع) جا ماندند.» [21]

 

پانویس‌ها:

  1. [1]  ابن‌سینا، الإشارات والتنبیهات، نمط اول (المنطق)، چاپ دانشگاه تهران.

    در این اثر، ابن‌سینا منطق را چنین تعریف می‌کند:

    «المراد من المنطق أن تكون عند الإنسان آلة قانونية تعصمه مراعاتها عن أن يضل في فكره.»

    «منطق ابزاری قانونمند است که رعایت آن انسان را از گمراهی در اندیشه حفظ می‌کند.»

  2. [2]  سورۀ نساء، آیۀ ۵۹.

  3. [3]  سورۀ احزاب، آیۀ ۳۳.

  4. [4]  کلینی، الکافی، ج ۱، کتاب الحجة.

  5. [5]  دکتر علاء السالم، صفحۀ ایکس، 15سپتامبر 2024 م.

  6. [6]  سورۀ اعلی، آیۀ 16.

  7. [7]  سورۀ بقره، آیۀ ۸۶.

  8. [8]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج ۱، ص ۱۲۵.

  9. [9]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج ۲، مبحث زینب (س)، ابن‌زیاد را خوار کرد و نقشۀ ابلیس را نقش بر آب نمود.

  10. [10]  سورۀ احزاب، آیۀ ۲۳.

  11. [11]  ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمۀ محمدحسن لطفی، نشر طرح نو، کتاب دوم، فصل اول.

  12. [12]  ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمۀ محمدحسن لطفی، نشر طرح نو، کتاب دوم، فصل‌های ۱ تا ۱۰ (Bekker 1145b–1152a): دربارۀ آکراسیا (ضعف اراده).

  13. [13]  افلاطون، پروتاگوراس، ترجمۀ محمدحسن لطفی، نشر خوارزمی، 352b–358d.

  14. [14]  فارابی، تحصیل السعادة، ترجمۀ حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی: بخش مربوط به تمایز عقل نظری و عقل عملی.

  15. [15]  ملاصدرا، مبدأ و معاد، ترجمۀ محمد ذبیحی، انتشارات مولی: بخش علم و کمال نفس.

  16. [16]  سورۀ نمل، آیۀ ۱۴.

  17. [17]  نهج‌البلاغه، ترجمۀ دشتی، حکمت ۲۱۱.

  18. [18]  نهج‌البلاغه، ترجمۀ دشتی، حکمت ۳۶۶.

  19. [19]  نهج‌البلاغه، ترجمۀ دشتی، حکمت ۳۶۵.

  20. [20]  نهج‌البلاغه، ترجمۀ دشتی، حکمت ۱۰۷.

  21. [21]  علاء سالم، روز حسین (ع)، ج ۱، ص ۴۴۵.

کلیدواژه‌ها

امام حسین (ع) فلسفۀ دین دنیاطلبی منطق اخلاص ارسطو عاشورا شجاعت کوفه آکراسیا ضعف اراده فلسفۀ اخلاق فضیلت معرفت و عمل.

امتیاز مقاله

5.00 از 5 (1 رأی)
امتیاز شما