علم سید احمد الحسن در بازخوانی عاشورا؛ نگاهی به کتاب چند‌جلدی «روز حسین (ع)» نوشتۀ دکتر علاء سالم

علم سید احمد الحسن در بازخوانی عاشورا؛ نگاهی به کتاب چند‌جلدی «روز حسین (ع)» نوشتۀ دکتر علاء سالم

قسمت 4

عباسیان و تأسیس خلافت

چکیده

این مقاله با تکیه بر جلد سوم کتاب روز حسین (ع) اثر دکتر علاء سالم و تحلیل‌های سید احمد الحسن، به بررسی چگونگی شکل‌گیری و پیروزی قیام عباسیان و تأسیس خلافت آنان می‌پردازد. در این بازخوانی، نقش خراسان، شعار «الرضا من آل‌محمد»، شبکه دعوت عباسی و جایگاه ابومسلم خراسانی در فروپاشی حکومت اموی بررسی می‌شود. مقاله نشان می‌دهد که عباسیان با بهره‌گیری از ابهام مفهومی عنوان «آل‌محمد» و نارضایتی عمومی از امویان، توانستند گروه‌های مختلف را بسیج کنند، اما پس از پیروزی با حذف ابوسلمه خلال، ابومسلم خراسانی و دیگر رقبا، به تمرکز قدرت پرداختند. همچنین با بررسی موضع امام جعفر صادق (ع) و اخبار پیشین درباره حکومت عباسیان، بر تمایز میان تحقق تاریخی قدرت و مشروعیت دینی تأکید می‌شود. بر اساس این تحلیل، خلافت عباسی نه نتیجۀ قیام‌های اصیل خون‌خواهانه پس از عاشورا، بلکه حاصل بهره‌برداری سیاسی از دستاوردهای آن قیام‌ها و ابهام در تشخیص مصداق حقیقی «آل‌محمد» بوده است.

در قسمت پیشین، با تکیه بر جلد سوم کتاب روز حسین (ع) اثر دکتر علاء سالم و با بهره‌گیری از تحلیل‌های سید احمد الحسن، به بازخوانی مرحله‌ای مهم از تحولات پس از عاشورا پرداختیم؛ مرحله‌ای که در آن، پیام خون امام حسین ‌(ع) در قالب قیام‌های موسوم به «خون‌خواهی» تداوم یافت و به تضعیف و در نهایت فروپاشی حکومت اموی انجامید. وقایع پس از عاشورا ـ از فاجعۀ حرّه گرفته تا قیام توابین و مختار ثقفی ـ نه رویدادهایی پراکنده، بلکه حلقه‌هایی پیوسته از یک سنت الهی و تاریخی‌اند که در آن، حق و باطل در عرصۀ آزمون امت به رویارویی کشیده می‌شوند.

در این چارچوب، فاجعۀ حرّه به‌عنوان نماد سقوط اخلاقی و سیاسی بنی‌امیه، و قیام توابین و مختار به‌مثابۀ واکنش‌های ایمانی و عدالت‌خواهانۀ شیعیان بررسی می‌شود. براساس تحلیل ارائه‌شده، این قیام‌ها صرفاً حرکت‌هایی احساسی یا خودسرانه نبوده‌اند، بلکه با وجود شرایط خفقان‌ پس از عاشورا، در چارچوب رضایت و اذن امام معصوم (علی‌بن حسین‌ علیه‌السلام) شکل گرفته‌اند؛ هرچند این اذن، به‌ دلیل ضرورت حفظ جان امام و صیانت از حجت الهی، به‌صورت آشکار اعلام نشد.

درحالی‌که قیام‌های برخاسته از خون‌خواهی امام حسین ‌(ع) پایه‌های حکومت اموی را یکی پس از دیگری سست می‌کرد، زمینه برای ظهور جریانی فراهم شد که با تکیه بر همین فضای اعتراضی، خود را وارث مطالبات امت معرفی کرد. قیام عباسیان در چنین بستری شکل گرفت؛ قیامی که در ظاهر با شعار حمایت از آل‌محمد آغاز شد، اما مسیر و پیامدهای آن، فصل تازه‌ای در تاریخ سیاسی جهان اسلام گشود.

 

پیش‌گفتار

قیام عباسیان یکی از مهم‌ترین نقاط عطف تاریخ سیاسی اسلام است که به سقوط خلافت اموی و استقرار نظام سیاسی جدیدی انجامید. در بخش پایانی جلد سوم کتاب روز حسین (ع)، دکتر علاء سالم، با رویکردی تاریخی-تحلیلی، روند شکل‌گیری و پیروزی قیام عباسیان را از مرحلۀ دعوت پنهان تا تأسیس خلافت و سپس تثبیت قدرت بررسی می‌کند. در این مقاله نیز با استمداد از همین جلد از کتاب، تمرکز را بر سه محور اساسی خواهیم گذاشت: نقش خراسان در موفقیت قیام، کارکرد سیاسی شعار «الرضا من آل‌محمد» در بسیج اجتماعی، و الگوی حذف رقبا در فرایند تمرکز قدرت پس از پیروزی.

 یافته‌ها نشان می‌دهد که عباسیان با بهره‌گیری از ابهام مفهومی در عنوان «آل‌محمد» و سرمایۀ نمادینِ برخاسته از نارضایتی عمومی نسبت به امویان، توانستند جنبشی فراگیر ایجاد کنند؛ اما پس از استقرار خلافت، با حذف نظام‌مند یاران و فرماندهان مؤثر خود، به تمرکز قدرت دست یافتند. این روند، فاصله میان گفتمان عدالت‌خواهانۀ دوران قیام و واقعیت‌های خشن دولت‌سازی را به‌روشنی آشکار می‌سازد.

 

مقدمه

تحول سیاسی ناشی از قیام عباسیان را نمی‌توان صرفاً به‌مثابۀ انتقال قدرت از یک خاندان به خاندان دیگر فهم کرد؛ بلکه این رخداد، نتیجۀ مجموعه‌ای از تحولات اجتماعی، مذهبی و سیاسی بود که طی دهه‌ها در جهان اسلام انباشته شد. سیاست‌های تبعیض‌آمیز امویان، تمرکز قدرت در خاندان حاکم، و خشونت گسترده علیه مخالفان، به‌ویژه خاندان پیامبر، زمینۀ بحران مشروعیت خلافت اموی را فراهم آورد.

در چنین بستری، عباسیان با بهره‌گیری از نارضایتی عمومی و استفاده از نمادهای دینی، توانستند رهبری یک جنبش فراگیر را به دست گیرند. با این حال، پرسش بنیادین آن است که این جنبش چگونه شکل گرفت، چه سازوکارهایی برای مشروعیت‌سازی به کار برد، و چرا پس از پیروزی به‌سرعت به حذف رقبا و تمرکز قدرت روی آورد.

مسئلۀ اصلی پژوهش، تبیین چگونگی موفقیت سیاسی عباسیان با وجود فقدان نقش برجستۀ آنان در قیام‌های علوی پیشین و نیز بررسی نسبت میان گفتمان اولیۀ آنان با عملکرد سیاسی پس از استقرار خلافت است. پرسش‌های محوری عبارت‌اند از:

عباسیان چگونه توانستند با اتکا به شعار «الرضا من آل‌محمد» بدنۀ اجتماعی گسترده‌ای را بسیج کنند؟

چرا خراسان به کانون اصلی قیام عباسی تبدیل شد؟

نقش بازیگران میانی و غیرعباسی در پیروزی قیام چه اندازه بود؟

حذف ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی چه جایگاهی در فرایند دولت‌سازی عباسی دارد؟

موضع امام جعفر صادق (ع) چه بود؟

موفقیت عباسیان بیش از آن‌که ناشی از شایستگی ذاتی یا پایگاه مردمی مستقل آنان باشد، نتیجۀ بهره‌برداری از ابهام مشروعیت دینی و سپس اعمال خشونت سازمان‌یافته برای تثبیت قدرت بوده است.

در منابع کلاسیک تاریخ اسلام، مانند آثار طبری، یعقوبی، بلاذری و مسعودی، گزارش‌های مفصلی از وقایع قیام عباسیان، نقش ابومسلم و سقوط امویان ارائه شده است. این آثار بیشتر ماهیت روایی دارند و کمتر به تحلیل مفهومی مشروعیت و سازوکار بسیج اجتماعی پرداخته‌اند.

در پژوهش‌های معاصر، برخی مورخان بر نقش اجتماعی خراسان و نارضایتی موالی تأکید کرده‌اند و برخی دیگر، قیام عباسیان را واکنشی طبیعی به فرسودگی ساختار اموی دانسته‌اند. با این حال، هنوز بررسی منسجمی که پیوند میان ابهام مفهومی «آل‌محمد»، شبکۀ دعوت و الگوی حذف پس از پیروزی را در قالب یک تحلیل واحد نشان دهد، کمتر دیده می‌شود. دکتر علاء سالم در جلد سوم کتاب روز حسین (ع)، در پی پُرکردن همین خلأ است.

در این راستا، او از سه مفهوم نظری بهره می‌گیرد:

مشروعیت مبهم: مشروعیتی که با تعریف غیرشفاف از مرجع حق، امکان تفسیرهای گوناگون و بسیج حداکثری را فراهم می‌کند.

بسیج شبکه‌ای: اتکای جنبش سیاسی به شبکه‌های غیررسمی، دعوتگران محلی و پیوندهای مالی و اجتماعی.

تمرکز قدرت پس از انقلاب: الگویی که در آن دولت نوپا برای تثبیت خود، به حذف رقبا و حتی یاران پیشین متوسل می‌شود.

این چارچوب امکان تحلیل قیام عباسیان فراتر از گزارش صرف حوادث را فراهم می‌سازد.

 

زمینه‌های اجتماعی و مذهبی قیام عباسیان

پس از واقعۀ کربلا و قیام‌های خون‌خواهانۀ بعدی، مفهوم «آل‌محمد» به نمادی فراگیر از اعتراض به ستم سیاسی بدل شد. قیام زیدبن علی، اگرچه از نظر نظامی ناکام ماند، اما تأثیر عمیقی بر افکار عمومی گذاشت و نارضایتی از امویان را به اوج رساند.

عباسیان در این دوره، از ورود مستقیم به قیام‌های پرهزینه پرهیز کردند و در عوض، به سازمان‌دهی تدریجی یک جنبش پنهان پرداختند. این رویکرد محتاطانه، امکان بهره‌برداری از نتایج قیام‌های پیشین بدون پرداخت هزینه‌های فوری را برای آنان فراهم کرد.

دکتر علاء سالم می‌نویسد:

«بنی‌عباس در یاری ‌رساندن به حسین (ع) هیچ موضع قابل‌ذکری نداشتند و افرادی از بنی‌عباس که در زمان قیام حسین (ع) حضور داشتند ـ مانند عبدالله‌بن عباس و برادرانش ـ همه او را تنها گذاشتند و هیچ‌کدام از آنان، هنگامی‌ که امویان زینب دختر علی (ع) را پس از بازگشت کاروان اسرا به مدینه، از مدینه تبعید کردند ـ چنان‌که در انتهای جلد دوم کتاب «روز حسین» گفته شد ـ موضعی نگرفتند.

بنی‌عباس در قیام‌های خون‌خواهی که پس از شهادت حسین (ع) برای گرفتن انتقام خون آن حضرت برپا شد نیز هیچ نقشی نداشتند؛ آن‌ها نه با توابین همراه شدند و نه با مختار ثقفی در قیامش مشارکت کردند. حتی در برابر زید شهید که در کوفه علیه امویان قیام کرد نیز موضع روشنی نداشتند؛ بلکه در واقع، برعکس ـ چنان‌که خواهیم دید ـ پیروان خود را از شرکت در قیام زید بازداشتند. با این ‌وجود، آنان از تغییرات و ضعف‌هایی که قیام زید در پیکر حکومت اموی ایجاد کرده بود، بهره بردند.

به‌طور کلی، قیام عباسیان از مشرق آغاز شد؛ و این قیام ـ بی‌هیچ تردیدی ـ بهره‌برداری آشکاری از خون حسین شهید (ع)، تعدی آشکار به مقام ائمه از فرزندان او (آل‌محمد حقیقی)، سوءاستفادﮤ شرم‌آور از جایگاه آنان، و ربودن بی‌محابای شیعیان و محبان آنان بود.»[1]

همچنین سید احمد الحسن می‌گوید:

«قیام‌های خون‌خواهی که پس از شهادت حسین (ع) رخ دادند، به‌تدریج پایه‌های حکومت امویان را فرسوده کردند تا این‌که به قیام زید رسید. در حقیقت، قیام عباسیان چیزی جز امتداد قیام زید نبود؛ زیرا عباسیان از اوضاع و واکنش‌هایی که پس از قیام زید به ‌وجود آمد، بهره‌برداری کردند و از خشم مسلمانان ـ به‌ویژه شیعیان آل‌محمد ـ بهره جستند و علیه بنی‌امیه قیام کردند و حکومت آنان را سرنگون کردند. بنابراین، فضل و شایستگی ـ در واقع ـ به قیام‌هایی بازمی‌گردد که شیعیان آل‌محمد‌ (ع) به‌جهتِ خون‌خواهی حسین و اهل‌بیت و یارانش‌ به راه انداخته بودند.»[2]

 

 خراسان و سازمان دعوت

انتخاب خراسان به‌عنوان مرکز اصلی قیام عباسیان تصادفی نبود. این منطقه از چند جهت مزیت داشت:

نخست: فاصلۀ جغرافیایی از مرکز خلافت اموی، که امکان فعالیت پنهانی و سازمان‌دهی تدریجی را فراهم می‌کرد.

دوم: ترکیب جمعیتی متنوع و نارضایتی گسترده از تبعیض‌های قومی اموی، به‌ویژه میان غیرعرب‌ها.

سوم: فقدان فرسودگی ناشی از جنگ‌های داخلی ممتد که در عراق و شام دیده می‌شد.

دکتر علاء سالم بیان می‌کند:

«اما انتخاب خراسان به‌عنوان مرکز حرکت عباسیان تصادفی نبود؛ بلکه از ابتدا مورد توجه پدرش «محمد‌بن علی» [پدر ابراهیمِ امام] قرار داشت، چنان‌که او در سخنی وضعیت سرزمین‌های مسلمانان را این‌گونه توصیف کرده بود:

«اما کوفه و نواحی آن، در آنجا شیعیان علی‌بن ابی‌طالب هستند؛ و اما بصره، عثمانیانی در آن سکونت دارند که به کفر می‌گروند و می‌گویند: بندﮤ خدای مقتول باش و بندﮤ خدای قاتل مباش. در جزیره، حروریان مارق و اعرابی همچون اجانب و مسلمانانی با خلق‌وخوی نصارا هستند. اهل شام، جز آل‌ابوسفیان و اطاعت بنی‌مروان چیزی نمی‌شناسند؛ دشمنی آنان با ما ریشه‌دار و جهلشان شدید است. اهل مکه و مدینه، ابو‌بکر و عمر بر آنان غالب شده‌اند. اما شما باید به خراسان توجه کنید؛ زیرا در آنجا شمار بسیار، صلابت آشکار، سینه‌هایی پاک و دل‌هایی خالی از هوا‌وهوس یافت می‌شوند که به فرقه‌ها آلوده نشده‌اند، مذاهب گوناگون آنان را به خود مشغول نکرده است، فساد در آن‌ها رسوخ نکرده، غیرت‌های عربی امروز در آنان نیست، و حزب‌گرایی‌های پیروان سادات یا پیوندهای قبیله‌ای یا تعصبات عشیره‌ای در آن‌ها دیده نمی‌شود[3]

تردیدی نیست که انتخاب خراسان به‌عنوان نقطۀ شروع حرکت عباسیان، انتخابی هوشمندانه و کاری زیرکانه بود؛ به دو دلیل:

اول: شهادت حسین (ع) به‌مرور زمان باعث شد عنوان «آل‌محمد» در میان مردم جایگاه و محبوبیت والایی پیدا کند؛ و به همین دلیل بیشتر قیام‌ها شعار «الرضا من آل‌محمد» را سر می‌دادند، بدون آن‌که مصداق آن را معین کنند. در خصوص خراسان نیز، مدتی این شعار بدون تعیین مصداق خاصی مطرح بود و عباسیان از این فرصت سوءاستفاده کردند و ابراهیم‌بن محمد «امام» خودش را به‌عنوان مصداق آن معرفی کرد، به این بهانه که جدش «عباس» عموی پیامبر بوده و در نتیجه، او هاشمی و از آل‌محمد است! به همین سبب، در روایت پیشین دیدیم ابومسلم خراسانی به ابن‌معاویه گفت: «آیا تو ابراهیم همان امامی هستی که در خراسان برایش دعوت می‌شود؟ گفت: نه. گفت: پس نیازی به یاری تو ندارم!»

این کاری که «ابراهیم امام» توانست به‌آسانی در خراسان پیش ببرد، برای او در کوفه به این سادگی‌ مقدور نبود؛ زیرا بسیاری از شخصیت‌های بزرگ در کوفه مصداق حقیقی آل‌محمد را به خوبی می‌شناختند و می‌دانستند آنان فقط امامانی از نسل حسین (ع) هستند که به اسمشان تصریح شده است. محمد‌بن علی (پدر ابراهیم) نیز این نکته را به خوبی می‌دانست و در سخن پیشین خود دربارﮤ توصیف کوفه به آن اشاره کرده و گفته بود: «اما کوفه و نواحی آن، در آنجا شیعیان علی‌بن ابی‌طالب هستند.»

دلیل دوم: سرزمین‌های مشرق از ظلم و ستم امویان بسیار رنج برده بودند؛ زیرا دوران حکومت آنان با تبعیض نژادی زننده‌ای همراه بود و این ویژگی مردم را به قیام علیه بنی‌امیه سوق می‌داد. افزون بر آن، در این مناطق پایگاهی گسترده از مردانی وجود داشت که می‌توانستند از آنان برای تشکیل سپاه مورد نظر بهره ببرند، به‌ویژه با توجه به این‌که این مردم همانند مردم عراق گرفتار جنگ‌ها و درگیری‌ها و اختلافات چندین‌ساله نشده بودند.»[4]

در خراسان، شعار «الرضا من آل‌محمد» توانست گروه‌های مختلف را با انگیزه‌ها و برداشت‌های متفاوت گرد هم آورد. ابهام در مصداق این شعار، امکان هم‌زیستی موقت این برداشت‌ها را فراهم کرد و مانع از بروز شکاف‌های زودهنگام در درون جنبش شد.

با تضعیف نهایی حکومت اموی، جنبش عباسی از مرحلۀ دعوت به قیام مسلحانه گذر کرد. رهبری عملیاتی این مرحله بر عهدۀ ابومسلم خراسانی بود که توانست با بهره‌گیری از شبکۀ موجود، نیروهای گسترده‌ای بسیج کند. نمادهایی چون سیاه‌پوشی و پرچم‌های سیاه، همراه با ادبیات ظلم‌ستیزانه، نقش مهمی در مشروعیت‌بخشی به قیام داشتند.

درگیری‌های داخلی امویان و رقابت‌های محلی، مسیر پیروزی عباسیان را هموار کرد و سرانجام با فتح عراق و سقوط دمشق، خلافت اموی پایان یافت.

 

قیام ابومسلم خراسانی و نقش آن در فروپاشی حکومت بنی‌امیه

در سال‌های پایانی حکومت بنی‌امیه، ضعف ناشی از جنگ‌های داخلی زمینه را برای گسترش دعوت بنی‌عباس فراهم کرد. در این فضا، هیئت‌هایی از خراسان با ابراهیم‌بن محمد عباسی دیدار کردند و او با اعزام نمایندگانی، شبکۀ دعوت عباسی را در خراسان سامان داد. کمی بعد، ابومسلم خراسانی مأموریت یافت تا رهبری عملی این حرکت را بر ‌عهده گیرد. با وجود تردید اولیۀ برخی سران قبایل به‌سبب سن کم او، در نهایت اختیار کار به دست ابومسلم سپرده شد و دعوت عباسیان در خراسان شتاب گرفت.

ابراهیمِ امام برای تثبیت رهبری ابومسلم، اطاعت کامل از او را به مردم خراسان دستور داد و سفارش‌هایی بسیار خشن دربارۀ حذف مخالفان و مشکوکان به او سپرد. به‌تدریج، حرکت عباسیان از مرحلۀ تبلیغ به درگیری نظامی با کارگزاران اموی، به‌ویژه نصر‌بن سیار، کشیده شد. ابومسلم با برافراشتن پرچم‌ها و شعارهای دینی و پوشیدن لباس سیاه، قیام را علنی کرد و از نمادهای مذهبی برای مشروعیت‌بخشی به جنبش استفاده نمود؛ امری که موجب پیوستن گستردۀ مردم به او شد.

استقبال مردم خراسان از این قیام بیش از آن‌که ناشی از دلبستگی به عباسیان باشد، ریشه در تصور آنان از عباسیان به‌عنوان بخشی از «آل‌محمد» داشت. بسیاری، به‌ دلیل ناآگاهی، دایرۀ اهل‌بیت را گسترده می‌دانستند و همۀ بنی‌هاشم را در بر می‌گرفتند، درحالی‌که تنها گروه اندکی به تعریف دقیق آن باور داشتند. این برداشت عمومی، پشتوانۀ اجتماعی مهمی برای حرکت ابومسلم فراهم کرد و سپاه او را در برابر نیروهای اموی تقویت نمود.

درگیری‌های داخلی میان نصر‌بن سیار، حرث‌بن سریح و کرمانی، خراسان را دچار فرسایش کرد. ابومسلم از این وضعیت بهره برد و سرانجام با جذب قبایل یمنی و شیعیان، وارد مرو شد و از مردم و سپاهیان بیعت گرفت. او پس از تسلط بر شهر، به حذف رقیبان و سران مخالف پرداخت و بدین‌ترتیب تا سال ۱۳۰ هجری، خراسان را یکپارچه در اختیار عباسیان قرار داد. در همین دوره، ابراهیم امام به‌دستور مروان‌بن محمد دستگیر و کشته شد، اما این واقعه مانع پیشروی قیام نشد.

پس از تثبیت اوضاع خراسان، سپاه عباسی به فرماندهی قحطبة‌بن شبیب به‌سوی عراق حرکت کرد و با شکست نیروهای اموی، راه را برای سقوط نهایی آنان هموار ساخت. پس از مرگ قحطبه، فرماندهی به پسرش حسن رسید و با ورود سپاه به کوفه، قدرت عملاً به دست ابوسلمه خلال افتاد. این تحولات سرانجام زمینه‌ساز ظهور خلافت عباسی و پایان رسمی حکومت بنی‌امیه شد.[5]

 

بیعت ابوالعباس سفاح در کوفه و آغاز رسمی خلافت عباسی

پس از آن‌که ابراهیم امام به دستور مروان‌بن محمد دستگیر شد، مرگ خود را قطعی دانست و خلافت را به برادرش ابوالعباس سفاح وصیت کرد. به‌دنبال این وصیت، ابوالعباس به‌همراه خاندان عباسی، ازجمله برادرش ابوجعفر منصور، راهی کوفه شد و در صفر سال ۱۳۲ هجری وارد این شهر گردید. این انتقال، گامی تعیین‌کننده برای انتقال مرکز ثقل قدرت از خراسان به عراق و آماده‌سازی صحنۀ خلافت عباسی بود.

با ورود عباسیان به کوفه، ابوسلمه خلال آنان را به‌مدت چهل روز از دید عموم پنهان کرد و در خانه‌ای در اطراف کوفه اسکان داد. این رفتار، که بعدها از سوی تاریخ‌نگاران به‌مثابۀ نوعی عزل و حتی حبس سیاسی تفسیر شد، نشان می‌داد ابوسلمه عباسیان را صاحب ولایت قطعی نمی‌دانست. برخی منابع، انگیزۀ او را تمایل به انتقال خلافت از بنی‌عباس به آل‌ابوطالب دانسته‌اند. همین پنهان‌کاری، بعدها از نگاه سفاح «خیانت» تلقی شد و زمینه‌ساز قتل ابوسلمه گردید.

سرانجام با افشای حضور عباسیان در کوفه و گواهی خادمان نزدیک ابراهیم امام بر وصیت او، شماری از بزرگان کوفه با ابوالعباس بیعت کردند. در ربیع‌الاول سال ۱۳۲ هجری، سفاح وارد دارالامارۀ کوفه شد و بیعت عمومی با او انجام گرفت. او در خطبه‌ای مفصل، بنی‌امیه را غاصب خلافت معرفی کرد و پیروزی عباسیان را نتیجۀ خشم الهی از ظلم امویان دانست. وی با تأکید بر نسبت خویشاوندی با پیامبر، خلافت عباسی را احیای «حق اهل‌بیت» جلوه داد و کوفیان را به‌عنوان پایگاه وفادار خود ستود.

با وجود این ادعاها، این امور بیش از آن‌که بر شایستگی دینی عباسیان استوار باشد، بر نَسَب و پیروزی سیاسی تکیه داشت. رفتارهای بعدی عباسیان، به‌ویژه سرکوب علویان و تمرکز بر تثبیت قدرت، نشان داد که خلافت جدید نیز همانند امویان، بیش از هر چیز در پی سلطۀ سیاسی است. پس از تثبیت بیعت، سفاح، داوودبن علی را والی کوفه کرد و درحالی‌که کینۀ ابوسلمه را در دل داشت، عملاً فصل تازه‌ای از حکومت عباسیان را آغاز نمود.[6]

 

حذف یاران و خویشاوندان در آغاز خلافت عباسی؛ از سفاح تا منصور[7]

حذف نزدیک‌ترین یاران به دست سفاح: پس از استقرار خلافت عباسی در سال ۱۳۲ هجری، ابوالعباس سفاح درصدد حذف خطرناک‌ترین رقیبان خود برآمد؛ مهم‌ترین آنان ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی بودند. علت اصلی کنار زدن ابوسلمه، بدگمانی سفاح به تمایل او به آل‌ابوطالب و پنهان‌کردن ورود عباسیان به کوفه بود؛ رفتاری که سفاح آن را خیانت تلقی کرد. به پیشنهاد ابومسلم و با طراحی غیرمستقیم، ابوسلمه به دست مأموری اعزامی از سوی ابومسلم در کوفه کشته شد و مسئولیت قتل به خوارج نسبت داده شد.

دکتر علاء سالم دربارۀ ارادت ابوسلمه خلال به اهل‌بیت پیامبر (ص) چنین می‌نگارد:

 «مسئلۀ گرایش خلال به آل‌علی را بسیاری از مورخان نقل کرده‌اند و این امر صحیح است؛ زیرا او اساساً در کوفه، میان همدانیان اقامت داشت و همدان به محبت مردانش نسبت به امیرالمؤمنین (ع) و فرزندانش و تشیع آنان معروف است.

پیش‌تر نقل کردیم که علت پنهان نگه داشتن امر عباسیان از جانب او در کوفه این بود که با امام صادق (ع)، عبدالله‌بن حسن مثنی و عمر اشرف ـ فرزند امام سجاد (ع) ـ مکاتبه داشت و ابتدا با امام صادق (ع) آغاز کرده بود. سپس خلال اعتقاد خود را تصحیح کرد و از همین رو سفاح دستور کشتن او را صادر نمود.»

سید احمد الحسن می‌فرماید:

«حرکت عباسیان در آغاز خود به «رضایت از آل‌محمد» دعوت می‌کرد. در نتیجه، هرکسی که این حرکت را به پا داشت، یا دوستدار آل‌محمد بود یا خواهانِ به دست گرفتن حکومت به‌ دست آنان؛ اما اشکال در تشخیص آل‌محمد (ع) بود. عده‌ای بنی‌عباس را نیز شامل این عنوان می‌دانستند، برخی آن را فقط به فرزندان فاطمه محدود می‌کردند و عده‌ای هم فقط ائمه (ع) را مصداق می‌دانستند و این‌ها اندک بودند. در نهایت، کار به بنی‌عباس رسید.

در جریان قیام و پس از پایان آن، بسیاری از انقلابیون و رهبرانشان سرانجام به گرایش به ائمه (ع) یا تشیع آل‌محمد (ع) رسیدند و [ابوسلمه] خلال نیز از همین گروه بود؛ او شیعۀ دوستدار [آل‌محمد] از دنیا رفت یا کشته شد.»[8]

تشدید بدگمانی به ابومسلم: پس از حذف ابوسلمه، سفاح برادرش، ابوجعفر منصور، را نزد ابومسلم فرستاد. در این میان، سوءظن‌ها نسبت به ابومسلم افزایش یافت؛ به‌ویژه وقتی او سلیمان‌بن کثیر را به ‌اتهام خیانت به خلافت کشت. منصور پس از بازگشت، به سفاح هشدار داد که ابومسلم تنها تابع خواست خود است و باید هرچه زودتر از او خلاص شد؛ هرچند سفاح این توصیه را در زمان حیاتش عملی نکرد.

مرگ سفاح و بحران جانشینی: در سال ۱۳۶ هجری، سفاح در بازگشت از حج و درحالی‌که هنوز اختلاف میان منصور و ابومسلم حل ‌نشده بود، بر اثر بیماری درگذشت. با مرگ او، منصور که ولیعهد بود، به خلافت رسید. در همان آغاز خلافت، خطر جدی از سوی عمویش عبدالله‌بن علی پدید آمد که در شام ادعای خلافت کرد. منصور برای مقابله با این تهدید، ناچار به اتکای نظامی بر ابومسلم شد.

پیروزی نظامی ابومسلم و آغاز تقابل نهایی: ابومسلم با سپاهی بزرگ به جنگ عبدالله‌بن علی رفت و پس از پنج ماه نبرد سنگین در شام، او را شکست داد. این پیروزی، اگرچه خلافت منصور را تثبیت کرد، اما قدرت و نفوذ ابومسلم را به اوج رساند و همین امر، نگرانی منصور را دوچندان ساخت. اختلاف بر سر نظارت بر غنائم جنگی، روابط آن دو را به‌طور جدی تیره کرد و منصور به فکر حذف نهایی ابومسلم افتاد.

قتل ابومسلم و تثبیت خلافت منصور: منصور با نیرنگ، ابومسلم را به مدائن فراخواند و پس از سرزنش او در خلوت، با علامت از پیش تعیین‌شده، فرمان قتلش را صادر کرد. ابومسلم در پایان شعبان سال ۱۳۷ هجری به‌طرزی خشونت‌آمیز کشته شد. پس از آن، منصور به حذف دیگر رقیبان عباسی، ازجمله عموهایش، پرداخت و با زندانی‌کردن و کشتن آنان، خلافت را به‌طور کامل در اختیار گرفت. این اقدامات نشان داد که دولت عباسی، همانند دولت اموی، برای تثبیت قدرت از حذف خونین نزدیک‌ترین یاران و خویشاوندان خود نیز ابایی نداشت.

 

آگاهی عباسیان از سرنوشت خلافت؛ پیشگویی‌های نبوی و موضع امام صادق (ع)

بررسی منابع تاریخی و روایی نشان می‌دهد که عباسیان از پیش به این باور رسیده بودند که پس از فروپاشی حکومت بنی‌امیه، قدرت سیاسی سرانجام به آنان خواهد رسید. این آگاهی، نه حاصل تحلیل صرف سیاسی، بلکه مبتنی بر مجموعه‌ای از اخبار و پیشگویی‌های منسوب به رسول خدا (ص) و اهل‌بیت (ع) بود که در آن‌ها به حکومت گسترده و طولانی‌مدت بنی‌عباس اشاره شده است. براساس این روایات، خلافت عباسی امری محتوم تلقی می‌شد؛ هرچند این پیش‌بینی‌ها اغلب همراه با هشدار نسبت به پیامدهای آن برای امت و به‌ویژه اهل‌بیت پیامبر بود.

در همین راستا سید احمد الحسن می‌گوید:

«اگر رسول خدا (ص) حکومت بنی‌امیه را ـ ‌با وجود این‌که محدود به چند دهه (دقیقاً ۸۳ سال) بود ‌ـ ذکر کرده است، پس دربارﮤ حکومت بنی‌عباس که صدها سال به طول انجامید، چه می‌توان گفت؟!! معقول نیست رسول خدا یا امیرالمؤمنین یا ائمه (ع) دربارﮤ حکومت عباسیان سخنی نگفته باشند.»[9]

این اخبار، تنها در میان عباسیان رایج نبود، بلکه به‌طور خاص در میان چهره‌هایی چون ابن‌عباس و فرزندان او نیز شناخته شده بود. گزارش‌های تاریخی حاکی از آن است که عبدالله‌بن عباس و فرزندش علی‌بن عبدالله‌بن عباس، از انتقال آیندۀ قدرت به نسل خود آگاهی داشتند و این امر را حتی در گفت‌وگو با برخی خلفای اموی ابراز کرده بودند. افزون بر این، ارتباط ابوهاشم عبدالله‌بن محمد‌بن حنفیه با محمد‌بن علی عباسی (پدر سفاح و منصور) و گفتار او به وی که: «ای پسرعمو، من دانشی دارم که آن را به تو می‌سپارم، پس آن را برای کسی فاش مکن. این امری که مردم در انتظار آن‌اند در خاندان شما خواهد بود»، نشان می‌دهد که باور به خلافت عباسی، پیش از آغاز قیام‌ها، به‌صورت هدفمند در میان این خاندان تثبیت شده بود.» به او، نشان می‌دهد که باور به خلافت عباسی، پیش از آغاز قیام‌ها، به‌صورت هدفمند در میان این خاندان تثبیت شده بود.

در این میان، نقش امام جعفر صادق (ع) جایگاهی محوری دارد. ایشان با صراحت اعلام کرده بود که خلافت نه به علویان حسنی بلکه به عباسیان خواهد رسید و حتی به‌طور مشخص به خلافت ابوالعباس سفاح و پس از او ابوجعفر منصور اشاره کرده بود. تحقق تاریخی این پیشگویی‌ها ـ از استقرار خلافت عباسی تا سرکوب و قتل مدعیان علوی ـ نشان می‌دهد که این آگاهی صرفاً پیش‌بینی‌ای کلی نبوده، بلکه حاوی جزئیات سیاسی و تاریخی قابل‌توجهی بوده است.

با وجود این علم پیشین، امام صادق (ع) هیچ‌گونه همراهی یا حمایتی از عباسیان نکرد. این موضع، برخلاف تصور برخی، نه ناشی از بی‌اطلاعی یا انفعال سیاسی، بلکه برخاسته از شناخت دقیق ماهیت حکومت عباسی و آیندۀ آن بود. از منظر امام، خلافت عباسی ادامۀ منطقی همان الگوی سلطه‌محور اموی بود که با وجود تفاوت‌های ظاهری، در عمل به تداوم ظلم، سرکوب اهل‌بیت و بی‌توجهی به ارزش‌های دینی انجامید.

این شواهد نشان می‌دهد که عباسیان با تکیه بر اخبار پیشین، خود را وارثان قطعی قدرت می‌دانستند و بر همین اساس، برنامه‌ریزی بلندمدت سیاسی خود را سامان دادند. در مقابل، موضع امام صادق (ع) بیانگر مرزبندی روشن میان «تحقق تاریخی قدرت» و «مشروعیت دینی خلافت» است؛ مرزبندی‌ای که فهم آن برای تحلیل ماهیت دولت عباسی، اهمیتی اساسی دارد.

امام صادق (ع) نه‌تنها از آنان حمایت نکرد، بلکه هرگونه همکاری با این جریان را مردود دانست و شیعیان را نیز از همراهی با آن بازداشت. ردّ صریح دعوت ابوسلمه خلال به پذیرش خلافت و هشدار نسبت به سرنوشت مدعیان علوی، نشان می‌دهد که عدم همراهی امام نه از سر انفعال یا بی‌اطلاعی بلکه برخاسته از بصیرت سیاسی و علم امامت بوده است.

از منظر امام صادق (ع)، پرچم‌های سیاه عباسی نه نشانۀ قیام حق، بلکه حرکتی قدرت‌طلبانه با پوشش انتساب به اهل‌بیت بود؛ حرکتی که در نهایت، همانند بنی‌امیه به ظلم و سرکوب انجامید. بر این اساس، می‌توان نتیجه گرفت که راهبرد امام در این دوره، حفظ مرزهای اعتقادی تشیع و جلوگیری از مشروعیت‌بخشی دینی به حکومتی بود که تحقق تاریخی قدرت را با حقانیت الهی خلط می‌کرد. این موضع‌گیری، نقشی اساسی در صیانت از هویت شیعه در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ اسلام ایفا کرد.

دکتر علاء سالم، در جلد سوم کتاب روز حسین (ع)، در خصوص موضع امام صادق (ع) در قبال حکومت عباسیان چنین می‌نویسد:

«[...] همکاری نکردن امام صادق (ع) با عباسیان:

امام صادق (ع) به‌هیچ‌وجه از جنبش عباسیان حمایت نکرد؛ زیرا به نیات آنان و فرجام کارشان آگاه بود و می‌دانست که سرنوشتشان در ظلم و فساد و انحراف از حق، تفاوتی با امویان نخواهد داشت. با این حال با آنان وارد جنگ نیز نشد؛ نه به دلیل آن‌که ظلم و فساد و انحرافشان برایش روشن نبود، بلکه به‌سبب امتثال امر خداوند متعال [...].

به‌عنوان نمونه، امام صادق (ع) از پاسخ دادن به نامه‌ای که ابوسلمۀ خلال پس از کشته شدن ابراهیم امام برای او فرستاده بود، خودداری کرد. در آن نامه، ابوسلمه او را به پذیرفتن خلافت دعوت کرده بود [...].

[...] به هر حال، امام (ع)، شیعیان و افرادی را که به سخنش گوش می‌دادند از همکاری با عباسیان نهی فرمود، هنگامی که دربارﮤ قیام عباسیان از ایشان سؤال می‌کردند. اینک برخی از روایاتی که این مطلب را تأیید می‌کنند تقدیم می‌شود:

از معلی‌بن خنیس نقل شده است که گفت: «نامۀ عبدالسلام‌بن نعیم و سدیر و نامه‌های دیگران را به‌همراه خود نزد اباعبدالله (ع) بردم. آن روزها پرچم‌های سیاه پدیدار شده بودند و قبل از آن بود که فرزندان عباس آشکار شوند. در نامه‌ها نوشته بودند ما گمان می‌کنیم این امر به‌سوی شما بازخواهد گشت؛ شما چه می‌فرمایید؟ حضرت نامه‌ها را بر زمین انداخت و فرمود: "اف، اف! من امام اینان نیستم. آیا نمی‌دانند فقط اوست که سفیانی را خواهد کشت."»

- «پرچم سیاه»: یعنی حرکت عباسیان که «سیاه» را شعار خود قرار داده بودند.

- «آیا نمی‌دانند فقط اوست که سفیانی را خواهد کشت»: یعنی نشانۀ پرچم‌های سیاه حقیقی ـ ‌که مهدی و قائم از آل‌محمد (ع) آن را رهبری می‌کنند‌ ـ این است که سفیانی هم‌زمان با حرکت او ظهور می‌کند و قائم (ع) او را به قتل می‌رساند. و این وضعیت هنگام خروج پرچم‌های سیاه عباسیان تحقق نیافته بود.

از ابوبکر حضرمی روایت شده است که گفت: «من و ابان به حضور اباعبدالله (ع) وارد شدیم، و این زمانی بود که پرچم‌های سیاه در خراسان ظاهر شده بودند. گفتیم: چه می‌فرمایید؟ فرمود: "در خانه‌های خود بنشینید؛ و هرگاه دیدید ما بر مردی اجتماع کرده‌ایم، با سلاح به‌سوی ما بشتابید."» (غیبت، نعمانی، ۲۰۳).»[10]

 

سخن آخر

بنی‌عباس از منظر دینی و تاریخی فاقد پشتوانه‌ای معتبر برای تصدی خلافت بودند. از دیدگاه کلامی، خلافتِ مشروع مستلزم نصب الهی و نصّ صریح است و چنین شرطی در مورد عباسیان وجود نداشت. افزون بر این، آنان از حیث تاریخی نیز نقشی مؤثر در قیام‌های اصیل پس از عاشورا ایفا نکردند و سهمی در مجاهدت‌ها و هزینه‌هایی که به تضعیف بنی‌امیه انجامید، نداشتند. در مقابل، جریان‌های فعال در این تحولات عمدتاً با انگیزۀ محبت به آل‌محمد (ع) و طلب عدالت شکل گرفتند، اما در تشخیص مصداق حقیقی این عنوان دچار خطا شدند؛ خطایی که بنی‌عباس با بهره‌برداری فرصت‌طلبانه از آن، خود را وارث مطالبات عمومی معرفی کردند.

این خطای تشخیصی، حاصل مجموعه‌ای از عوامل اجتماعی و فکری بود؛ ازجمله جهل عمومی، تبلیغات قدرت‌های حاکم، ساختار قبیله‌ای جامعه و تقدم نَسَب بر معیارهای بنیادینی چون نص و علم امام. افزون بر این، شتاب‌زدگی در طلب رهایی فوری از ظلم و طمع گروه‌های مختلف برای دستیابی به امامت، موجب افزایش سردرگمی و پذیرش مدعیان غیرمحق شد. در این چارچوب، صبر ائمه (ع) و پرهیز آنان از کنش نظامی پس از عاشورا ـ که بخشی از راهبرد الهی برای حفظ حجت و پیوند تاریخی میان قیام امام حسین (ع) و تحقق نهایی آن در عصر قائم (ع) تلقی می‌شود ـ برای بسیاری از جامعه قابل درک نبود. در نهایت، گسترش عامدانۀ مفهوم «آل‌محمد» به ابزاری برای مشروعیت‌سازی سیاسی بدل شد و زمینه را برای استقرار خلافتی فراهم آورد که نه بر حقانیت الهی، بلکه بر ابهام مفهومی و بهره‌برداری از احساسات دینی استوار بود.

اگر خدا بخواهد، ادامه دارد...

 

پانویس‌ها:

  1. [1]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، انتشارات انصار امام مهدی (ع)، چاپ اول، ج 3، قیام عباسیان و آغاز حکمرانی‌شان، ص 331 و 332.

  2. [2]  در گفت‌وگوی خصوصی با دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 3، ص 356.

  3. [3]  ابن‌قتیبه دینوری، عیون الأخبار، ج 1، ص 303.

  4. [4]  دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، انتشارات انصار امام مهدی (ع)، چاپ اول، ج 3، ص 332-334.

  5. [5]  ر.ک: دکتر علاء سالم، روز حسین (ع)، ج 3، ص 334-339.

  6. [6]  ر.ک: همان، ص 339-345.

  7. [7]  گزیده‌ای از صفحات 349-355 کتاب روز حسین (ع)، ج 3.

  8. [8]  همان، ص 370 و 371.

  9. [9]  در گفت‌وگوی خصوصی با دکتر علاء سالم: روز حسین (ع)، ج 3، ص 357.

  10. [10]  همان، گزیده‌ای از صفحات 361-366.

     

     

کلیدواژه‌ها

سید احمد الحسن امام حسین (ع) بنی‌امیه علاء سالم مشروعیت دینی عاشورا آل‌محمد روز حسین عباسیان خلافت عباسی قیام عباسیان «الرضا من آل‌محمد» خراسان ابومسلم خراسانی ابوسلمه خلال امام جعفر صادق (ع) قیام‌های خون‌خواهی بسیج اجتماعی تمرکز قدرت قیام زید

امتیاز مقاله

0.00 از 5 (0 رأی)
امتیاز شما