پیِ آواز حقیقت بدویم
استدلال و درستی
چکیده
در قسمت قبل گفتیم که بهترین شناخت واقعیت، درک حسی آن است و کسی که واقعیت را بیواسطه درک کند، نه به واژه نیازمند است، نه تعریف، نه توصیف و نه حتی به زبانی برای سخن گفتن. در سوی دیگر دانستیم که بخش بزرگی از واقعیت در محدودهٔ حسگرهای ما قرار ندارد و ما دربارهٔ حقیقت چیزی جز تعدادی حدس و گمان در اختیار نداریم. بعضی از این حدسوگمانها با بخشی از مشاهدات حسی ما تأیید شدهاند و آنها را «نظریه» مینامیم. در واقع تنها چیزی که ما از حقیقت جهان میشناسیم همین نظریهها است؛ در حالی که همین نظریهها هم در مظان تردید هستند و ممکن است روزی نادرستی آنها آشکار شود.
حقیقت بدون وابستگی به ذهن ما وجود دارد، چه ما به آن پی برده باشیم و چه گرفتار کجفهمی و شناخت نادرست باشیم. برای توصیف نظریهها و گفتوگو دربارهٔ آنها از واژهها گریزی نیست و باید از واژهها و اصطلاحات و جملات استفاده کنیم. جملات یک نگاشت از مفاهیم ذهنی ما هستند. به بیان دیگر، ما مفاهیم ذهنی خود را در ظرف واژهها و جملات میریزیم تا بتوانیم مفاهیم ذهنی خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم. نظریاتمان را نیز از همین طریق برای دیگران مطرح میکنیم. به بیان دیگر، «جملات» بیانگر تصویر ذهنی افراد از حقیقت است. بنابراین هنگامی جملات درستاند که بر حقیقت و واقعیت منطبق باشند، و اگر بر حقیقت منطبق نباشند آنها را نادرست میشماریم. اما آیا ما حقیقت را میدانیم که دربارهٔ درستی و نادرستی گزارهها قضاوت کنیم؟ پاسخ منفی است و دیدگاههای ما نیز نظریهای است که دربارهٔ خودمان و دربارهٔ سایر نظریهها اظهار نظر میکند و هر تردیدی که به تمام نظریهها وارد باشد، به دیدگاه ما نیز وارد خواهد بود.
«استدلال» یکی از مهمترین ابزارها برای نزدیک شدن به حقیقت است. بهویژه حقایقی که نسبت به آنها درک حسی مستقیم نداریم، با استدلال میتوانیم به درکی دربارۀ آنها دست پیدا کنیم.
ذهن انسان طوری طراحی شده که میتواند استدلال منطقی را درک کند و آن را به کار گیرد. ازاینرو، میبینیم که کودکان نیز از استدلال منطقی بهره میبرند و در مقابل استدلال غیرمنطقی واکنش نشان میدهند. با این حال، در موضوع منطق، روشهای استدلال منطقی دستهبندی و به شکل تعدادی از قواعد استنتاج تدوین شده است. در اینجا قصد نداریم که بیش از حد در این موضوع عمیق شویم و از خوانندگان علاقهمند دعوت میکنیم تا کتابهای تخصصی در زمینهٔ منطق ریاضی را مطالعه نمایند. در مبحث جاری، همین کفایت میکند که بدانیم در تمام قواعد استنتاج، از تعدادی مفروضات اولیه، یک یا چند نتیجه بهدست میآید و از ترکیب این قواعد استنتاج و شروع از تعدادی گزارهٔ اولیه، «استدلال منطقی» شکل میگیرد.
در استدلال منطقی نیز دور و تسلسل باطل است. به بیان دیگر، اگر گزارهای بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم از خودش نتیجه شده باشد، نهتنها استدلال منطقی ارائه نشده است، بلکه مغالطهای به نام «مصادره به مطلوب» رخ داده است. همچنین گامهای استدلال باید متناهی باشد. در نتیجه تمام استدلالهای منطقی از گزارههایی مقدماتی شروع میشوند و پذیرش نتایج وابسته به پذیرش این گزارههای مقدماتی است.
در منطق ارسطویی، مقدمات استدلال را بدیهیات در نظر میگیرند و انتظار میرود که همهٔ مردم درستی گزارههای بدیهی را قبول داشته باشند. اما پیشتر گفتیم که بدیهیات نزد افراد مختلف متفاوت است و یک گزاره ممکن است از منظر یک مکتب فکری بدیهی باشد و از منظر مکاتب دیگر مشکوک یا نادرست تلقی شود. نمونهای از این اختلافنظر بنیادین را در موضوع هندسههای اقلیدسی و نااقلیدسی مشاهده کردیم. از این رو، در منطق جدید، «اصول موضوعه» را بهعنوان مفروضات استدلالهای یک نظریه قلمداد میکنند. لذا در منطق جدید مهم است که تنها از مفروضاتی استفاده شود که بهصراحت بیان شده باشند و از وارد کردن گزارههایی که به آنها تصریح نشده باشد پرهیز میشود، هرچند که این گزارهها بدیهی به نظر برسند.[1]
منطقی بودن یک استدلال ربطی به درستی گزارههای اولیه ندارد، ولی اگر مقدمات یک استدلال منطقی درست باشند، نتایج هم گزارههایی درستاند. اما اگر مبنای استدلال نادرست باشد، نتایج منطقی آن میتواند درست یا نادرست باشد. درعینحال، چنانچه مقدمات استدلال یا همان اصول موضوعه بهصراحت بیان شوند، هرکس که آن مقدمات را قبول داشته باشد و آنها را درست بپندارد، با نتایج نیز همراه خواهد شد و هرکس که آن مقدمات را قبول نداشته باشد، میتواند به راه خود برود و نظریهٔ دیگری را پایهگذاری کند.
یک روش مؤثر برای نشان دادن نادرستی یک نظریه، شروع از اصول همان نظریه و رسیدن به نتایج نادرستی است که از آنها حاصل میشود. به این ترتیب ثابت میشود که حداقل بعضی از پیشفرضها و اصول نظریه نادرستاند. نمونهای از این روش در پارادوکس راسل نشان داده شد و منجر به انجام اصلاحاتی در مبانی ریاضیات گردید. یک نمونهٔ ناموفق این تلاش را نیز میتوان در «آزمایش گربهٔ شرودینگر» [2] مشاهده کرد. شرودینگر این آزمایش فکری را طراحی کرد تا نادرستی اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را نشان دهد، ولی سرانجام پاسخهایی به این آزمایش داده شد و نهتنها اصل عدم قطعیت زیر سؤال نرفت، بلکه گربهٔ شرودینگر باعث شد که فیزیک کوانتوم یک گام به پیش بردارد و در مقابل ردهای از سؤالات واکسینه شود.
در هر حال، چنانچه اصول موضوعهٔ یک نظریه پذیرفتنی باشد، نتایجی که از استدلال منطقی حاصل میشود نیز نهتنها قابلپذیرش است، بلکه الزاماً باید آنها را پذیرفت. در چنین حالتی استدلال ارائهشده «اثبات» یا «برهان» نامیده میشود و نتیجهٔ استدلال نیز گزارهای «ثابتشده» است. بنابراین میتوان نتیجه گرفت مفاهیم «اثبات» و «گزارهٔ اثباتشده» نیز مفاهیمی وابسته به نظریه هستند. به بیان دیگر، یک گزاره ممکن است در یک نظریه ثابت شده باشد و نظریهای دیگر دربارهٔ آن ساکت باشد و یا حتی نظریهٔ دیگر آن را رد کند. رد شدن یک گزاره به این معنی است که نقیض آن گزاره ثابت شود. در هر حال، این وابستگی نشان میدهد که اثبات شدن به معنای درست بودن و حقیقت داشتن نیست، بلکه به این وابسته است که اصول و مقدمات آن نظریه چقدر حقیقت دارند.
روش محتاطانه آن است که در پذیرش گزارهها و تدوین اصول موضوعه وسواس داشته باشیم و تنها گزارههایی را بهعنوان اصل قبول کنیم که از درستی آنها اطمینان داریم. با این روش احتمال رسیدن به نتایج غلط کمتر میشود، اما در مقابل، نمیتوانیم در مورد بسیاری از گزارهها اظهار نظر کنیم و ناچاریم به یک کلمه بسنده کنیم: «نمیدانم». به این ترتیب نظریهای ناتمام خواهیم داشت که از پاسخ دادن به سؤالهای بسیاری عاجز است. در بخشهای بعدی دربارهٔ تمامیت و ناتمامیت بیشتر صحبت خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که بسیاری از نظریهها ناتمام هستند. برای نمونه، ما در این مجموعه از مقالات همین روش وسواسگونه را در پیش گرفتهایم؛ در نتیجه نمیتوانیم پیرامون بسیاری از موضوعات سخن بگوییم.
روش دیگر آن است که احتمال خطای خود را بپذیریم و هرگاه به نتایج نادرستی رسیدیم، مسیر استدلال را بازگردیم، گزارههای مبنایی اشتباه خود را شناسایی کنیم، آنها را اصلاح کنیم و مجدداً از ابتدا شروع کنیم. این روش اصلاحی بسیار کارآمدتر از روشهای وسواسی است. بعلاوه، این روش کمتر گرفتار تعصبهای نابجا میشود. بهطور کلی، تعصب زمانی رخ میدهد که ناسازگاری و نتایج غلط نظریهٔ ما به ما نشان داده شود، ولی ما حاضر به تغییر و اصلاح نظریهٔ خویش نباشیم.
بهطور خلاصه، عقل را میتوان به کامپیوتری تشبیه کرد که به الگوریتمهای استنتاج منطقی مجهز شده است؛ در نتیجه قادر است سخنان و سایر دادهها را بررسی و تحلیل کند و استدلال منطقی را از سخنان بیهوده یا استدلالهای مغالطهآمیز تشخیص دهد. اما وجود الگوریتمهای استنتاجی برای دستیابی به حقیقت کفایت نمیکند. ورودیها و اصول موضوعهای که بر اساس آن شکل میگیرد نیز اهمیت دارد. در واقع عقل مشابه ترازویی است که میتواند وزن اجسام را مقایسه کند، ولی برای ارائهٔ مقدار درست باید وزنههای استانداردی را در اختیار داشته باشد. وزنهها همان اصول موضوعه یا مقدماتی هستند که در استدلال از آنها استفاده شده است؛ که اگر درست باشند، نتیجهٔ سنجش هم درست و دقیق خواهد بود، ولی اگر مقدمات نادرست باشند، ما را به حقیقت راهنمایی نخواهند کرد.
ادامه دارد...
پانویسها:
-
[1]
گرینبرگ، ماروین جی (۱۳۶۳)، هندسههای اقلیدسی و نااقلیدسی، ترجمۀ م. ه. شفیعیها، ص 46. تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
[1] Baggott, J. E. (2013). The quantum story: a history in 40 moments (Impression: 3 ed.). Oxford: Oxford Univ. Pgs 149-158 Press. ISBN 978-0-19-965597-7